سورا

 
زندگی
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢
 

هوا گرفته و آسمان در آغوش خورشید می سوخت .به خانه که رسیدم تمام وجودم عطش بود و حرارت و لبریز از روزمرگی روزهای بی باران.

لباسهایم را در شلوغی خانه رها کردم و پاهایم را به آب سپردم و یاد دریا کردم.که تلفن زنگ خورد .

این روزها کمتر صدایی آشنا به گوش می رسد .که تو را طلب کند و خستگیهایت را بجوید و تو را در بر گیرد.

گوشی را بر می دارم و چند لحظه ای خود را به جریان کلام گوینده می سپارم و ادای انسانهای شاد را در می اورم تا دوستانم بدانند که من هنوز همان ادم قبلی هستم اما دریغ که روزگار تغییر کرده و این کودک سرکش درون من هم بزرگ و بزرگتر می شود آخ خدایا اشکم در امد دیگر!

حتی حوصله خیابانگردی ها را هم ندارم اما از خانه نشستن بهتر است قبوال می کنم و خانه را از ویرانگی نجات می دهم او نیز امروز در جشن تنهایی من سهیم است .

سامانش می دهم این پناه را که به او اویخته ام.

(و عقربه ها که عقرب می شوند و داد ساعت که بالا می رود)

و زمان فرا می رسد و ما هم رهسپار شلوغی های شهر بی باران می شویم و لحظه های تنهایمان را در شهر کتاب به نوشته های انسانهای بزرگ و کوچک دنیایمان تقدیم میکنیم و من گلهای مریمم را جا می گذارم و کتاب شعر هرمان هسه ام را

و تو فراموش می کنی و من فراموش م یکنم و ما فراموش می شویم....

یک شام خانگی .یک آشپزی ناشی . و یک اتفاق که مرا و تو را به فراموشی می کشاند و من می مانم و هزاران سوال و ....دیگر هیچ ...

و زندگی گاهی شاید همین هیچ ها باشد..

و ساعاتی که با دوستی بنشینی حافظ بخوانی .مولانا بخوانی و از نیچه بشنوی و آنگاه ...

نمی دانم شاید اینها همه اش زندگی باشد و من نیاموخته ام اش.

که عشق را قبایی غیر خود بپوشانم و دوست داشتن را ریا کنم و من مثل همیشه خودم خواهم بود نه انچه دیگری خواهد..