سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٠
 


از مقابل شهر كتاب كه رد مي شد چشمش افتاد به يه عالمه پسر و دختر رنگي كه صداي خندشون مي پيچيد تو سكوت خيابون .اينجا شهر كتابه اما؟عجيب بود براش كه عجب دوره زمونه عوض شده مثل اينكه واينكه انگار عقبه داشت باورش مي شد كه يهو يكي از همون دخترها باشدت عقب عقب افتاد تو بغلش .نمي دونست شاد باشه يا غمگين .صليب كشيد و آروم خنديد و با هم بلند شدن از روي زمين دخترك چشمكي زد و با بقيه دوستانش كه هنوزآرام نگرفته بودند دور شدند.
و او هم وسوسه شد كه سري به انجا بزند هرچند تمام طول روز را د ركليساي كهنه اش كتابهاي كهنه تر را مرور ميكرد و شايد خيلي از خاطره هاي قديمي ولي شيرينش را.اما راضي شد و رفت تو شهر كتاب.شلوغ بود اما آرام بعد از رفتن اون سيل بي كران ، فضاي اونجا به آرامش رسيده بود اما بوها اونجا جامانده بودند.حوصله كتابها را نداشت به طبقه بالا رفت جايي كه كه صداي دف از انجا مي آمد. رديف نوارها و سي دي هاي متنوع ايراني خارجي و فيلمها داشت وسوسه اش مي كرد.
چندي صداي دف را شنيد و سماعي كرد و آنگاه كنار رديف تابلوهاي روي ديوار ايستاد.چه زيبا بودندبيشتر كه دقت كرد دلش يكي از انها را خواست
يكي از آن پازلهاي 1500 تكه اما اينبار برخود غلبه كرد و خود را سپرد به صداي خنده كه دوباره  خودش رو هل داده بود تو شهر كتاب.همون دختر ي كه اتفاقي خورده بود بهش.!!!؟؟؟؟
شب خيلي آروم خزيده بود تو برج و خودشو مي كشيد تو سالن اصلي كه پيرمرد آروم ارگ مي نواخت
 
 
ادامه داره