سورا

 
کليسا
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٩
 

 ادامه داستان

پيرمرد ارام مي نواخت تا تلاطم اين هيجان رسوب كرده را مهار كند اما امان كه تصوير لمس ان خنده ها فكرش را مي خورد و بر پيانو فرود مي آمد.مسيح به صليب كشيده مات و مبهوت ماند ه بود ان بالا و به پير مرد دهن كجي ميكرد.كه بهترين سالهاي عمرش را رياضت كشيده و قوانين خدا را به ديگران گوشزد كرده.

انقدر نواخت كه داد سيمها بالا رفت و و خود خسته سر بر بالين تنها همد مش نهاد و مسيح را زير چشمي پاييد.

و اين مذهب بود كه در او افول مي كرد با طعم گس لبخند شيطان يا چيزي ديگر كه مات مانده بود.

نمي دانست چقدر اما انقدر آنجا مانده بود كه خورشيد ،دستهايش را از لابلاي سقف رنگي بر پشتش كشيده بود و چشمانش را نواخت .مي خواست كش و قوس بدهد اين بدن پير و كوفته از تنهايي را و تن به نوازش گرم دستان خورشيد بسپارد تا بجويد دلتنگي ها و تنهايي هايش را كه تا به حال با خدايش قسمت كرده بود. حالا چقدر شكل همه چيز فرق كرده بود .حس بدي داشت مثل نشستن شيطان بر انديشه اش اما دلش مي خواست صداي قهقه اي، سكوت مقدس انجا را بشكند و تن به جريان روزمره زندگي انسانهاي بي دين بسپارد. و مسيح كه كمرنگ و كمرنگ مي شد.ناگهان چيزي از انديشه اش گذشت كه مو بر بدنش سيخ شد .سريعتر از هميشه به كليسايش رسيد و شمعها را روشن كرد لباسهايش حكايت از آشفتگي زمان داشت. ناقوسش را نواخت، هر چند مي دانست جز جماعت هم سن وسالش كه هميشه از تعداد انگشتان دست هم كمتر بودند ديگر كسي نخواهد آمد.اما باز زندگي را تكرار كرد هرچند دنبال گريزي بود .ساعتهاي عبادت برايش مثل قرن مي گذشت مي خواست همه چيز تمام شود و رويايش را دنبال كند و بدنبال صداي قهقه بدود و فراموش كند همه چيز را خودش را خدا را و معني گناه را.مي خواست هر چه زودتر لحظه هاي تب دار اعتراف فرا مي رسيد و سبك مي شد وقتي گناهان ديگران را مي شنيد .انگار خودش بود كه حرف مي زد و حركت مي كرد.وارد اتاقك شد .كليسايش خلوت تر از آن بود كه كسي به چيزي اعتراف كند جز خرده بزهكاريهاي پيرزنها و پير مردها .خسته بود اين هيجان رسوب مي كرد و دوباره با تلنگر رويا او را بر هم مي زد.انقدر نشست تا دستان خورشيد هم دست از سر مسيح برداشتند و او هنوز مانده بود به اعتراف خود گوش دهد.صدايي او را برد ، امواجي قلبش را فشار مي داد و صداي قهقه نزديك مي شد .گرم و سوزان آنقدر نزديك كه بوي نفسش را حس مي كرد با عطري زنانه كه مي توانست او را خفه كند آرام لغزيد چون جريان آب خنك به روي او جريان داشت .اعترافي اگر بود اعتراف دستانش بود و نگاه ، رعشه بود بر اندامش و خدا كه او را نظاره مي كرد و صداي قهقه همه جا را فرا گرفت و از ناقوس كليسا تنش را فرياد زد