سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٩
 

حال حکايت حال ماست!!

۱:سلام شهرام جان خوبی خوشی از بچه ها چه خبر........

ش:خوبند تو چطوری اوضاع و احوالت خوبه ،کارو چی کارش کردی ؟

۱:اون که عزيز هممون سر کاريم ،الان هم رفتم کارت آزمون استخدامی مو گرفتم

خيلی مسخره است ۴ سال درس خونديم حالا بايد همون درسهای دبيرستان و امتحان بديم.

ش:اره خوب خوبه حالا همون درسای دبيرستان و امتحان می گيرند اگر قرار بود اين ۴ سال هم جزو امتحان باشه که ابرو ريزی بود!!!

۱:خوب حالا يه کارت ۱۰ ساعته بده بهم بذار به حساب با بقيه اخر ماه حساب ميکنم.! ان کارتام که يا سرعتشون پايينه يا اينکه زده دارن!

ش:عجب همه راضی هستن چطور امکان نداره زده داشته باشن.ميخوای از يه شرکت ديگه بدم بهت؟

۱:نه همون خوبه!

۲:بله آقا اين آقادرست ميگن نمی دونم  چرا هر چی کارت ميخرم زود تموم ميشه؟!

ش:نه آقا ماله اينه که وقتی ميشينين پشت کامپيوترتون و هی چت ميکنين

زمان واستون زود ميگذره ،همه چی يادتون ميره .کار ،درس ،زندگی ............

خواب و خوراک هم ندارين ،اينم يه جوره شه !.

۱:واسه شما که بد نميشه شهرام جون فقط لطف کنين وقتشو زياد کنين ،قربان تو (بای)

ش:حتما اما اگه دست من بود می گفتم گرونش هم بکنن ،ميدونی که چرا؟

چون بنزين گرون شده