سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٢
 

براي نقاب جديد بهرام

وقتي مرگ نقابش را بر چهره پدر كشيد سفيد بود .سفيد بود و مي درخشيد.آنچنان بر چهره اش نشسته بود كه خيال عوض شدن نداشت و همه نقاب جديدش را تبريك مي گفتند وآرام آرام اشك مي ريختند.

من كه در تابستان روياي چهار شنبه سوري را مي ديدم ( زرديه من از تو سرخي تو از من،سرخي تو از من زردي من از تو، سفيدي من از تو سياهي تو از من ،سياهي من از تو سفيدي تو از من و رنگها كه درهم مي رفتند.)

وقتي زمين لرزيد و هر چه با خود آورده بود برد.

نقابهاي بسياري بر چهره ها نشست .ديگر كسي تبريك نمي گفت و آرام نمي گريست صداي شيون بود با ناله هاي باد كه در خاكستري كوير مي پيچيد و او كه در ستيز با نقاب جديدش ناله ميزد.

وپيروزمندانه سياهي زندگي تنها را برگزيد .خيال ماندن داشت يا تنها جدال با تغييري جديد؟

از ستيز پيروزمندانه اش شواليه اي شد براي نجات مدالي حلبي بر سينه اش ناجي سيل عظيم بي پناهان

اينبارنقاب جديد بر او پيروز شد و خاك بر او چيره.