سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
 

انگار اين شب يلدا خيلي بازي اش طولاني شده قرار است تمام زمستان مرا گرم كند؟!!

ما رفته بوديم تماشاي توپ بازي بانو نيروانا و آق ممدل گل كه ارادتمنديم زياد ديديم اي بابا گل لاله صحرايي ما هم تو زمين است .هوس كرده بوديم ما هم پا بتوپ شويم و جوري توپ را بقاپيم كه لاله صحرايي به رسم ديرين پارتي بازي ما راديد و چشمكي زد و بعد هم ....

اين خورشيد بي فروغ؟! در  هفتم ارديبهشت ماه سال اسب متولد شد ...

بد موقعي بود ، چون پدر و مادر عزيز و فرهيخته من تصميم داشتند براي ادامه تحصيل بروند هندوستان كه من عجولانه پا به دنيا گذاشتم و برنامه ها تعطيل.

خوب من اولين شاهكار زندگيم در 9 ماهگي بوده ..پدر و مادر شور جواني و خيابانهاي شلوغ و منم بچه خوب هميشه باهاشون بودم .در تظاهراتي بنده اولين جمله اشتباهي كه گفتم مرگ بر شاه بود كه به قول مادرم ( مل بل شا) بيان شده بنده الان واقعا پشيمانم ... بعد هم يك انسان به دادم رسيد و من را از معركه بدر برد كه زنده ماندم.

خوب جانم برايتان بگويد كه دوستان همه مي دانند  از چهره مظلوم و متفكر بنده مشخص مي باشد كه از كودكي مظلوم بوده ام و مهربان و دلسوز.....وقتي بدنيا امدم پدر بزرگم به قولي پاپا از ذوق بدنيا امدنم مهماني داد و دوستان و فاميل حسابي خوش گذراني كردند و... خان و خان زاده و همه جمع بودند .... و مراسم نامگذاري و اين حرفها .. نام ما را به ياد بود مادر بزرگم ؟!! براي خودم هم سوال بود ؟ نام دوست عزيزش را گذاشتند رزا ... البته به دلايل كاملا معلوم كه در كلام نگنجد پدر بزرگ از بدو تولد مارا يك ساله محاسبه كرد از ذوق زياد ... از آن پس بود كه ما بيشتر از سن و سالمان مي فهميديم ومي فهميم.....

خوب در كودكي چون هم سن و سال دختر نداشتم هم بازي پسر عموهاي مظلوم تر از خودم بودم هميشه هم دروازه بان بودم..رزوي فكر كنم حدود 7 يا 8 سالم بود ميز روي ايوان را كرديم خانه و زيرش بازي كرديم اين پسر عموي من شرارت مي كرد ما هم سرش را كلاه گذاشته از منزل بيرون كرديم اما گفتيم تو پادشاهي و روي صندلي وسط حياط نشانديم ولي ولي اش جالب است شلنگ آب را از زير به صندلي وصا كرده و آب را باز نموديم و بعدش ديگر خودتان بدانيد چه اتفاقي افتاد و هي همه فرياد مي زديم ( من شرمندم خوب بچه بوديم) شاه شاشو ....

جونم براتون بگه در همان سال تابستان روي ايوان روي طناب رخت مادرم آويزان بوديم 1 ايل بچه و تاب مي خورديم ما اصولا همه با هم يك كارانجام مي داديم. كه طناب پاره شد و ما نجات يافته پسر عموي كوچكم افتاد و خون از كله اش روان و ما هم پا به فرار گذاشتيم و ان طفل معصوم را در حياط رها كرديم ...چشمتان روز بد نبيند كه پدر حسابي دعوايمان كرد.

بماند در همان تابستان بنده يك حيواني دارم كه ان موقع هم داشتم يك سگ ناناز ماماني ( عروسكه بابا ) كه لوزه سومش را عمل كرديم و بعد كه فهميدم چه بلايي سر عروسكم امده خانه را روي سر بقيه جراهان خراب كردم و پدر به دادم رسيد و سگم را دوخت آخي ...

از كودكي ام بشتر از اين نگويم بهتر است ...چون خانه درختي مي ساختيم و روي درخت نارنج وسط حياط تاب مي بستيم و 10 نفري سوار مي شديم .اهان يادم رفت

كلاس پنجم دبستان بودم .پدرم دوستان خوب زياد داشت كه همه هم مارا بسيار دوست داشتند .يكي از انها جناب آقاي كسراييان عكاس بود آخي چه مرد نازنيني بود روزي خسته از راه مادر برايش چاي ريخت و من هم براي اينكه تو دل برو بودم چند تكه گچ از مدرسه دزديده بودم آنها را ريز كرده درون قندون گذاشتم آخي نمي دونم الان عمو يادشه يا نه اما فكر كنيد كه چايي با طعم گچ چه مي شود....

خوب بماند نوجواني ام آرام بود ... جنوب و بندر و دريا و گرما .. من دلتنگ وطن دختري شدم ارام و تنها اما تو تنهايي من آدمهاي شرور هم بودند يادش بخير

13 سالم بود شب امتحان رياضي هميشه منزل ما كلاس درس بود مادر به همه بچه هاي دوستان درس مي داد و ما هم سر خوشمي خنديديم. خسته بوديم گفتيم برويم استراحتي بنماييم .ما در شهرك اداره بندر زندگي م يكرديم كه كنارش شهرك نيروي دريايي بود و سينماي سر باز داشت تصميم گرفتيم برويم سينما شب امتحان ان هم فيلم خاستگاري .اما برا ياينكه دور نزنيم و از در ورودي اصلي نرويم از ديوار پريديم ... به سينما كه رسيديم از بس شلوغ بود مانديم سانس بعدي و در 13 سالگي با دو جين بچه قد ونيم قد ساعت 11 شب رسيديم منزل و يك لبخند زديم و يك چشم غره ديديم و ......

تا اينكه رفتيم دبيرستان عاشق نقاشي بودم و پدر مخالف ما هم تصميم گرفتيم معماري بخوانيم /.... چي خواستيم چي شد؟

آنچا با چند انسان نويسنده شرور مثل خودم آشنا شدم كه يادش بخير چه روزهايي گذرانديم و ... روي ديوار كلاس 2 تا مينياتور كشيديم و.... اعتصابها كرديم ...اما بذارين اينو بگم ...سال دوم بوديم و درس مثلثات داشتيم قديمي ها مي دانند چيه؟معلم ما هم تنبل بود ما هم روز امتحان نرفتيم سر جلسه كه ما ال مي كنيم و بل .. جاتون خالي ..

آقا تو بندر عباس نعمت خدا كم بود هر وقت بارون مي اومد همه ذوق زده كلاسها رو تعطيل مي كردند و ميريختيم توحياط و يك بازي اختراع كرده بوديم به نام سكه ، مي انداختيم سكه را تو هوا و بارون مي خورد به صورتامون و كيف ديگه....

بماند از روزهاي بد و غمناك زندگي كه دوست ندارم تكرارشان كنم عاشقي و ....

و در روزهاي سخت زندگي من يكمي اشكام لب مشكام بود بهترين دوستم شبانه از ايران رفت و من ماندم وكلي خاطره ... خودم بدون خداحافظي از دوستام مجبور شدم كه از بندر بيام شمال و ديگه بر نگردم؟!!

خیلی طولانی شده بقیه در قسمت بعدی....