سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
 

می رفتم سایه ام را غریبه ای که کنارم ایستاده برد با خود برد سبک و رها می رفتم

انچنان سر خوش که زمستان هم توان مبارزه نداشت

خسته بودم

تنها بودنم را کس تاب نیاورد

ایستادم

مرد بدون سایه سایه ام را تاب نیاورد کنار چهار راهی جایش گذاشت

زمستان گذشت

و باز من

ایستاده بودم

خسته چون تکه های اضافی انسان

به دستانم نگاه می کردم که دیگر شبیه به تو نبود

و چهرههای درون اتوبوس که هیچ لبخندی نداشتند

ایستاده بود کنار چهار راه سایه یخ زده ام را در اغوش کشیدم

دیگر باورم نداشت

رهایم کرد و من سرگردان شدم