سورا

 
شازده کوچولو
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٧
 

شازده كوچولوي  روياهاي من مدتهاست مرا اهلي درون جعبه گذاشته بي ريسماني و بي سرپوشي و بادها و بارانها و خورشيدها گذشته اند ومرا بزرگ كرده اند .

و هنوز ستاره ها شازده كوچولوي مرا مي برند به سفري ............سفري بي پايان براي اهلي كردن تمامي كودكان جهان

و جهان چه بي پايان است وقتي هنوز خورشيد غروب مي كند و او باز نمي گردد.

اينجا پر است از دشتهاي رز و گله هاي سفيد درحال چرا! شبهاي شهاب باران كوير و... كودكان به انتظار كودكان بزرگ .

و من  فانوسها را روشن گذاشته ام بيرون  ايوان راهش را گم نكند ....

از آسمان زمين چراغاني است  و لحظه ها شمارش معكوس دارند....اميد بسته به ستاره اي ، شهابي كه آسمان را خط ميزند به شوق رسيدن زميني ام ....

 و من زميني ام ، شازده كوچولوي من ، من زميني ام تاب مي آورم . عروسكهاي كودكي را ياد مي كنم .. اين روزها اين خانه ها از بس تنگ است تاب چمدانهاي كهنه را ندارد

راستي چرا اين ادم بزرگ ها چرا اينجورين؟

حالا اگه گفتي اين نقاشي يعني چي؟