سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
 

چیزی نیست جز هیجان قلبی که می داند لحظه ای بعد صدای تپیدنش کند می گردد اوج می گیرد .

چیزی نیست دردی ندارم اوج می گیرم و دستانت که قلبم را احاطه کرده گویی ابراهیم به قربانگاه نزدیک می شود ...

چیزی نیست اوج می گیرم با همراهی دستانت لحظه ای بعد مرا به بادها بسپار ...

کفترکان انگشتانت چرا می لرزند مویه مکن بر پرواز سرخ من .مویه مکن جهان دارد تنگ می شود و سیارک های بسیاری منتظر منند..

بی همراهی دستان تو .... بی همراهی بالهای سفید تو .. انگار چیزی جوانه زده در قلبم که این چنین بدون حضورت اوج گرفته ام ....

چیزی نیست فقط هیجان قلبی است که می داندلحظه ای بعد نمی تپد !

چشمانت را ببند و بشمار قول می دهم زیاد طولانی نشود ..بشمار ارام ارام وقتی ستارگانشان را به دنیا نشان دادی جای بیشتری برای نفس کشیدن داری

نفس بکش

نفس بکش

هوا هنوز بوی مرا می دهد ...

جهان هنوز بوی مرا می هد...

خاک هنوز بوی مرا می دهد...

ما را از هم گریزی نیست ....ی به دنبالم نگرد..