سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٤
 

به آق ممدل که این روزها گوشه آسایشگاه تنهاست

خمار از آمپولهای هميشگی گوشه تخت کز کرده بود بيرون خدا آرزوهايش را ريخته بود روی شهر و حياط آسايشگاه ..خورشيد هنوز سرخ سرخ نشده بود اما می شد عطر شکوفه ها را از درزهای ميله های آهنی اتاق تنفس کرد و آق ممدل را رويابرده بود .چشمهايش سنگين سنگين می شد که دستان خورشيد قلقلکش داد. دلش هيچ عيدی نمی خواست هيچ ماهی قرمزی نمی خواست ماهی قرمزها هميشه از دستش سر می خوردند و توی خاک می مردند او هم هيچ کاری نمی توانست بکند .....اما کسی صدايش ميکرد انگار دلش خواست چشم بدوزد به در بدون هيچ دليلی منتظر بماند منتظر چه؟ دلش هيچ خبری نمی خواست اما خيره شد به در پيش خودش گفت رويت را کم می کنم. همين الان بکوب در را ..اما دلش ميخواست اون غديری بی ريخت نباشد ..حتی پرستار هم نباشد چه فايده که بيايد و ديگر بار برود و دلش را بيشتر قلقلک دهد مثل همان ماهی قرمز زيبا تا عيد شد بيمرد...
در را کوبيدند در استانه در
ميلوشا دست در دست رامونا ايستاده بودند با لبخندی که تمام دنيا را وحشت می گرفت
آق ممدل فرياد زد
فرياد
فرياد