سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢
 

به لحظه های تب دار تابستان

می بینی

فصلهایمان چه با تفاوت آغاز می شوند . وقتی همه انتظار بهار را می کشیدند ما آغاز کردیم . هنوز زمستان بود .

تابستان پر التهاب و شرجی .حالا نفس بریده ام .تن ملحفه ها تب دار است چیزی می سوزد و تو پشت به منی .من انتظار پاییز می کشم تا صدای آمدنت را برگ ها فریاد کنند .زمستان بی تاب آغوشت می شود

 برای زایش . برای جوانه زدن اشکهایم بی همراهیت کم می آورد.....