سورا

 
فرشته ای زاده شده
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٧
 

 

فرشته ای متولد شد

داشت به دنیا می اومد . اونقدر از این بوی بیمارستان بدم میاد که نگو من رو یاد خاطره ها

ی درد آوری می اندازه . وقتی توی اتاق رفتم صدای جیغ بقیه منو بیشتر ترسوند, دستهام

 رو فشار می دادم ناخون هام توی کف دستم فرو می رفت, که جیغ نزنم ...یاد دستهای تو

 افتادم که خالی بود .و یاد هزار تا چیز دیگه قرار بود تا اینجا همراهم باشی ..اما ...تا

اونجاش یادم موند که جیغ زدم و....صدایی خنده ام رو در آورد موجودی بی نظیر

 دلم می خواست همون جور زشت وخونی بغلش کنم و یه جورایی حواسش روپرت کنم

 که تو نیستی یعنی از الان دروغ بگم ...

یه چند روزی دیر تر دلش خواست بیاد به این دنیا 9 ماه و 5 روز نمی دونم واسه چی شاید

 وقتی بزرگتر شد بتونه بهم بگه. داشتم به این چیزها فکر می کردم که یه خانم با یه

لبخند تکراری آوردش تو اتاق وای خدای من اون واقعاً یه فرشته است یاد حرفهای محمود

 افتادم که یه نقاشی قدیمی از یه کلیسا رو آورد بهم نشون داد و گفت ببین دخترم مثل

همین فرشته هاست راست می گفت .اما این واقعا خود خود فرشته است .نگاش کن چشمهای

 گرد گرد و دستهای تپلی کوچولوش بوی بهشت میده چشمهاش بسته است اما صورتش داره

می خنده باورت نمیشه اون 2 تا بال کوچولو داره پس خود خود فرشته است .آروم بالهاش

 رو که نوازش می کنم لبخند خوشگلش نمایان میشه .اما من دلم میگیره کاش ...نه عزیزم

 اینقدر بهشون حساس نباش .آشیل هم یه پاشنه داشت ..اخ طفلک من این قصه خیلی واسه

 الان غمگینه, اما چرا من هر چی قصه بلدم توش غم هست ..پس نه, میخوام فرشته

کوچولوی من توی این جهنم قشنگ واقعی بزرگ بشه نه باقصه شاه پریان وشاهزاده

 و هزار و یک شب.

اصلاً یه کاری می کنم فکر کنه بال یه چیز خیلی مهم نیست .

حالا می فهم چرا دیر کرد 5 روز طول کشید تا این بالهای قشنگ هم بهش اضافه بشن .

تو بغل من خوابیده آروم و تو خواب قشنگش حتما داره با این بالهای زیبا پرواز

 می کنه که اینقدر خوشحاله پس بذار فعلاً از تو چیزی نگم ...هیس خوابیده ..........

من یاد شعری هستم که قراره یادش بدم.

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

ناز انگشتهای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلها طاقم میکنه ................

می خنده تو خواب....