سورا

 
فرشته ۳
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۱
 

 پارت سوم ۳

حالا که آروم خوابیده وقت دارم برم یه سری به اتاقش بزنم, به هیچ کسی اجازه ندادم بره اون تو چون اونجا هنوز بوی تورو میده و من نمی خوام الان بوی تو تو فضای خونه بپیچه .

یه عالمه لباس و عروسک, اینها رو باید لابلای چیزهای عجیب و غریبی که خریدی جا بدم .این چادر سرخپوستی حالا باید بشه خونه یه فرشته کوچولو.فرشته کوچولوی سرخپوست ما.

یادته اتاق رو دوقسمت کردیم که مسابقه بدیم سمت تو کامل شده و مال من نصفه نیمه مونده بد جنس توکه می دونستی من با اون شکم گنده نمی تونم شرط بستی ؟!

وسط اتاق می شینم و همه روزها رو مرور می کنم دلم نمی خواد جای هیچ چیزی رو تغییر بدم .آسمون آبی سمت من توش یه عالمه ابرهای سفید تپل خوشگل هست اما خورشیدش نصفه نیمه مونده این دیگه نوبرشه مگه نه ؟

چادر همونطوری مونده ایستاده داره صدام می کنه .امتحان می کنم ببینم توش جا می شم یا نه! سرم توش جا میشه و نیمه تنم پاهام بیرون مونده همونطوراونجا دراز می کشم وصدای همه سرخپوستها که رو دیوارهای چادر سوار اسبهاشون هستن رو می شنوم خندم میگیره .به بالا نگاه می کنم یه سوراخ بالای چادر هست که از تو اون میشه یه ماه رو تو سقف اتاق دید .چه خوب که یه ماه اون بالا گذاشتی من که ذوق کردم چه برسه به این موجود کوچولو.چشمهام رو می بندم دلم می خواد بخوابم و همه روزها و شبهامون و خواب ببینم .یادته یه روز صبح زودتر از من بیدار شدی تو تاریکی چشمهاتو دیدم که باز باز بود .گفتم چرا بیدارم نکردی ؟ محکمتر بغلم کردی و گفتی : داشتم تو خواب نگات می کردم ...

گفتم : خوب

گفتی : دلم نیومد بیدارت کنم ..داشتم می دیدم آینده رو و به این فکر می کردم که چقدر بچه مون باهوش می شه

خندیدم و گفتم : هه هه اره و بعد تو گودی گردنت فرو رفتم که بیشتر بگی

گفتی : چون هم مامانش باهوشه هم باباش و بقیه رویاهات رو واسه خودت نگه داشتی .

گفتم : پسر ه یا دختر

گفتی : تو چی دوست داری؟

گفتم : پسر

گفتی: شیطون , یه دنده , تمیز............

خندیدم و گفتم : اره اما دارم فکر می کنم اگه پسر باشه احتمال اینکه به باباش بره زیاده و عجب چیزی بشه

گفتی : اما اگه دختر بشه شکل تو میشه خوشگل میشه .

ما هیچ کدوممون نمیدونستیم چی میشه .همه چیز گفتیم اما نمی دونستی اون دو تا بال هم داره !

اتاق بوی تو رو می ده و خاطرات ما

اون قراره تو همین اتاق بخوابه ,بازی کنه, بخنده , گریه کنه ,.............

شایدم یه روزی بپره

سرمو تو بالش کوچولوی خونه سرخپوستی فرو میکنم انگار تو گودی گردن تو

خاطره های روی صورتم می چکند و فرشته من هم با من هم صدا شده .............

باید برم....