سورا

 
فرشته ۴
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٥
 

فرشته 4

نمی دونم این روزها چرا اینقدر بهانه گیری می کنه , مامان طفلک مریض شده و بدجوری سرفه می کنه واسه اینکه این کوچولو مریض نشه رفته خونه اما همه اش نگرانه می ترسه من نتونم از عهده این فسقلی برام؟! اما درست فکر می کرده اولین باری که نصفه شب با گریه های عجیب بیدار شد من دلم هری ریخت طوری گریه می کرد که تمام صورت خوشگل و گردش قرمز شده بود انگار چیزی داشت از درون فشارش می داد اونقدر هل کرده بودم که فکر کردم تو دنیا فقط دوتا آدم هست من و این فسقلی و ما چقدر تنهاییم ؟!

نمی دونستم چیکار کنم , یه نبات داغ واسش درست کردم . اروم اروم خورد و من هم شکم کوچولوش رو نوازش کردم بعد هم محکم تو بغلم خوابوندمش تا بدونه تنها نیست هنوز اشکهاش گوشه صورت نرمش مونده بود که خوابش برد هنوز نرم نرمه...کاش لمسش می کردی تا بفهمی چی میگم.

می دونی این چند روز دارم فکر می کنم چقدر پدر دلش می خواسته اونو ببینه واسه همین دلم می خواد ببرمش پیش بابا اما مامان میگه تو این هوا بچه مریض میشه و....دارم فکر میکنم چه جوری این همه ادم رو باید بهش معرفی کنم تو که با شجرنامه هم به جایی نرسیدی, پس می ذارم هرکسی رو خودش خواست بهش معرفی می کنم !

فردا قراره بچه ها واسه دیدنش بیان همه با هم به یاد روزهای خوب گذشته! می دونی خوبی ها رو میشه تکرار کرد بدون هیچ نیروی اضافه ای ؟حالا که منو بی خواب کرده یاد شبهای بی خوابی خودمون افتادم یه سری به کامپیوتر می زنم تا چیزهایی رو که قراره نشونش بدم و ندم و جدا کنم ؟ از الان ؟ آره!

عکسها , فیلمها , نامه ها و...هزار تا خاطره دیگه

لاله می گفت اسمش رو بذارفرشته اما بهش گفتم نه اسمش هم باید مثل خودش باشه مطمئن هستم ما به نتیجه می رسیم !

خوب حالا فردا که بچه ها میان دوربین رو راه می اندازم و کلی عکس از این فسقلی و بچه ها می گیرم من هم زندگی رو با این فسقلی شروع می کنم هرچند از این به بعد بخاطر اون.

یه فیلم پیدا کردم می دونی کجا است ؟ بالای فرحزاد اونجایی که داشتن رو کوهها هم خونه می ساختن  حالا خونه ها تموم شده و کوهها دیده نمی شن ...

خونه تاریکه و هیچ صدایی نیست جز صدای من و تو که می خندیم و اصرار می کنی چیزی بگم و من چیزی نمی گم و بعد می خندم داری تعریف می کنی ما مروز چه کارهایی کردیم و بعد بهت میگم اونطرف رو بگیر ببین چقدر تهران تو شب قشنگه بیرون ماشین هوا عالیه کمی خنک و شهر سیاه نورانیه و همه شهر دیده می شه .

میگم: ببین تهران زیر پای مادران است و می خندیم صدای خنده ما تو خونه پیچیده و حالا شدیم سه نفر چون این کوچولو باز دلش درد گرفته ؟! فکر نکنم!فکر کنم داره دنبال تو می گرده دنبال صدایی که قبلاً باهاش حرف می زد ؟!

تو پتوی صورتی که یادگار روزهای مدرسه ام است می پیچونمش و میارمش کنار کامپیوتر و همه فیلم و از اول می ذارم دقیق شده تو صدا ها و من آروم آروم شکم کوچولوش رو نوازش می کنم بعد هم یه سری عکسهای دسته جمعی نشونش می دم تا فردا غریبه گی نکنه !

همین طور از بچه ها می گم و اون هم چشماش سنگین سنگین تو بغلم ولو میشه !یه لحظه بهش حسودیم میشه محکم بغلش می کنم تا دلش نخواد هیچ کس دیگه ای بغلش کنه!

موندم به بچه ها بگم که اون فوق العاده است یا نه !باز هم بالهاشو قایم کنم ؟

به قول رضا هیچ رازی بین دوتا ادم وجود نداره وقتی چیزی رو میگی دیگه راز نیست .!

حالا تا صبح 2ساعتی وقت دارم که تصمیم بگیرم

بخوابم؟یا فکر کنم؟

بارون میاد و هوا کبوده و پر از مه

یه چیز جالب تر کسی تو رویاهاش عاشق من بوده بعداْ بیشتر راجبش می گم