سورا

 
فرشته ۵
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٦
 

فرشته 5

حالا می خنده به من به تو به همه آدمهایی که میبینه و گوشه صورت گردش چال می افته موهاش هنوز کرکه اما وقتی دست میکشم روش احساس میکنم دنیا جایی بیشتر از اینکه ایستاده ام نیست .مثل خیلی وقتهای دیگه به آینده های دور نگاه نمی کنم کی می دونه, کی تموم میشه ؟!شاید حالا شاید همین الان که ما دوتا با هم عشق بازی میکنیم یه احمقی یه جای دنیا دستور جنگ بده و با یک اشاره ما نباشیم ؟!کی می دونه شاید بهتر از مرگ تدریجیه؟ همیشه دلم میخواست بدونم چه جوری میمیرم! دلم نمی خواست تو جنگ و زلزله باشه اما کی می تونه با واقعیت های اطرافش بجنگه که من بجنگم, اونم منی که از جنگ بیزارم.حالا تو این حال و احوال تو این حس خوب جدا بودن از زمان بیا و جواب این آقا رو بده که بابا رویا هاتو واسه خودت نگه دارآدمها تودنیای واقعی عاشق می شن به جایی نمی رسن چه برسه به اینکه تو, تو ذهنت یه دنیا ساختی اونم با آدمی که خودش نمی دونه واقعیه یا خیالی؟!

فعلا جوابشو نمی دم می خواهم اونقدر تو این آتیشی که به قول خودش روشن شده هیزم بریزه تا بعد خودش ببینه آتیش هم خیالیه.

ما خیلی همت کنیم فعلا یه اسم انتخاب کنیم و کار رو از سر بگیریم و یه فکری واسه تنهایی این کوچولوکنیم یعنی دنیا رو تصاحب کردیم .

می بینی گاهی چقدر دنیا کوچیک میشه دیروز شعری از مایاکوفسکی خوندم به یاد روزهایی که لحظه های زندگی اش را مرور می کردم جایی نوشته بود ((دنیا نه گرد است نه صاف سراشیبی است!)) کسی می گفت سر نخوری و من خندیده بودم .نه به اینکه گفته بود خودش سر نمی خورد به اینکه گفته بود من لیز می خورم .!حالا من سر خورده ام وسط این دنیا باین فسقلی که چی را ثابت کنم ؟ که قانون بقای انرژی و ماده وجود دارد و آقای شرودینگر تمامی معادلات کوانتومی را نوشته تا من مغزم را بکار بگیرم که دنیا گرد است و نور از من عبور میکند و من از زمان.....هر کدام ما مسئولیم که ثابت کنیم ؟چی؟ثابت کنیم از نیمکره های مغزمان چقدر کار کشیده ایم و چقدر چروکشان کرده ایم ....

نه باور کن هیچ کدام این حرفها آسمانی و فلسفی نیست واقعیت است ! شاید واقعیت هر کسی چیزی باشد بدیهی که نیازی نبیند که ثابتش کند؟!

من چه چیزی دارم که بدیهی باشد ؟

خودم

احساسم

زندگیم

خانواده ام

کارم

وای اینها اینچنین بدیهی اندو برای هرکدامشان باید ثابت شوی ,این نیرویم را تحلیل برده ,باید به این کوچولو یاد بدهم آنقدر همیشه حق به جانب باشد که نیازی به اثبات پیدا نکند .حتی برای اشتباهاتش .

اما من پای همه چیز ایستاده ام ,پای عشق ورزیدن در دنیایی که اثبات عاشقی سیاه است.پای بزرگ کردن این فسقلی تا ثابت کنم من به تنهایی می توانم.پای تمام جوابهای تستهای نانویی تا ثابت کنم من می توانم ,فقط نمی دانم برای خودم چه می کنم؟غافل می شوم و چون عهدی قدیمی نقش یک مظلوم رابازی می کنم؟

اوه نه خیلی چندش ناک می شوم

تحمل خودم را هم نخواهم داشت .

مسئله مهم این روزها

1-      اسم این فسقلی

2-      جواب دادن به یک عاشق قدیمی که انتظار شب یلدا را می کشد چون شب عشاق است

3-      جواب تستها

4-      خودم کجا ایستادهام

5-      اجاره خونه

6-      کار

7-      با لاخره جنگ میشه ؟

8-      آخ بابایی من میره و من باز هم بعد این همه سال ندیدمش!

9-      آه از همه مهمتر درگیری همیشه جهان سوم دهن همسایه هارا چطور باید بست؟!

 

 

فعلا درها را می بندم