سورا

 
فرشته۶
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧
 

 

فرشته 6

اصلا چه اهمیتی دارد تو درها راببندی ,زمستان از پشت این درهای بسته هم می آید و میرود . حالا تو بشین گذشته را مرور کن و زیبایی ها یش را با چنگ و دندان نگاه دار , رفته, رفته و دیگر باز نمی گردد .حتی اگر باز هم بچه ها دور هم بنشینند و عکس بگیرند و حرف بزنند و بخندند باز یک چیزهایی مال آدم بزرگها بهشان اضافه شده مثل اینکه نقاب می زنند و چه و چه ها , حالا تو بشین بگو شب یلدای 5 سال پیش ما چه کردیم و چه شد , می بینی جهان دگرگون می شود و تو خودت را لابلای هزار خاطره تکرار نشدنی مدفون کرده ای و می خواهی یک جورهایی به بالهای این فسقلی آویزان شوی اصلا برای چه یاد آورش می شوی بال دارد به حسرت پرواز و رفتن ؟! درها را بسته ای که او  نرود؟! نمی دانی شاید او از پشت همین درهای بسته هم پرواز کند. شاید یواشکی پراز را تمرین کند دور از چشمان تو ....شاید شاید شاید

پس درها را باز می کنم!

تعجبی ندارد اینطوری هم نگاهم نکن وقتی این همه جریان هست که اتفاق می افتد بگذار که بیافتد ....

اتفاقی کوچکم

هر بار که می افتم

دو نیم می شوم

نیمیم را باد با خود می برد

نیمیم را زنی که نمی شناسم

حالا از بس نیم نیم شده ام چیزی حس نمی کنم ,چون ذره ای که چیزی نمانده تمام شود .اما عجب پوست کلفتی شده ام هنوز نفس می کشم و راه می روم و از همه قشنگ تر اینکه این فسقلی را هم تغذیه می کنم .فقط یک چیزی اش بد است .مادر می گوید فلفل نباید بخوری شیرت بد طعم می شود .وای که دلم یک پپرونی می خواهد حالا با طعم اشک .نمی دانم این فکرها از کجا می آیند و می روند وقتی فرشته ای این چنین در میان بازوان من آرام آرام سینه ام را می مکد و دستان نرم و لطیفش را محکم به بدنم می چسباند به چشمهایش دست می کشم عجیب نگاهش نگران است .مثل آدم بزرگها نگاهم می کند یعنی تو به کار خودت برس من به کار خودم .گاهی خسته می شود از مکیدن خنده ام می گیرد وقتی دورش می کنم چشمهایش را باز می کند خیلی حق به جانب نگاهم می کند که یعنی چی من دارم غذا می خورم خانم!من بیشتر می خندم و صدایی جز خنده من در خانه نیست او هم می خندد به چه؟ به خنده من؟ای فسقلی دوست داشتنی چه خوب که تو هستی .

میبینی اینچنین. کاش من هم تسلیم جریان بودم اما چرا تسلیم نمی شوم !چرا می خواهم پافشاری کنم ؟ شاید این روزها ایمانم قوی تر شده ؟!

ضرب آهنگ این نام را دوست دارم ماموشکا وقتی برایش می گویم می خندد نمی دانم مسخره ام می کند یا لذت می برد !می بینی فاصله این دو چه کوتاه است .

نمی دانم امشب چرا اینقدر خانه ارام و بی صدا است .و این فسقلی هم خوابش نمی اید برق اتاق را خاموش کرده ام اما چشمهایش باز باز است حس خوبی ندارم من هم بی خواب شده ام .چراغ خواب بالای سرم را روشن می کنم به چشمهای نگرانش مثل سیخی به تنم فرو می رود گریه ام گرفته کوچولو تو نگران چی هستی بخواب من از عهده این درهای باز هم بر می آیم .اشکهایم بی اختیار می ریزد .چیزی نمانده تا این عاشق رویایی زنگ بزند و من مجبور بشوم جوابش را بدهم وبگویم آقا زمان گاهی اوقات چیزی را درست نمی کند برو آتیشت را هم به موقع خاموش کن تا همه جارا نسوزانده .از صحبت کردن راجب این قضیه بدم میاد .چند خطی واسش نوشتم اما از فرستادنش پشیمون شدم این روزها همه منتظر یک اتفاق خوب واسه من هستن اما من هیچی دلم نمی خواهد

این موجود کوچولو همچنان با چشمهای باز نگاهم می کند و دستهایش را تو هوا تکان می دهد بازی اش گرفته زنگ تلفن را قطع می کنم یک سرخپوست کوچولو شاید تو خونه سرخپوستی کوچولوش خوابش ببره لای پتوی صورتیش میپیچمش و به خونه سرخپوستیش می ریم اتاق تاریکه اما ماه زرد نور داره و از ته چادر دیده میشه و سرخپوست کوچولوی ما هم خوابش می بره ....

درها باز است .