سورا

 
فرشته ۷
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢
 

زمستان هم آمد هر چه درها را بستی و خودت را لابلای هزار تا پتو و لحاف قایم کردی چیزی عوض نشد ...

یلدا هم گذشت اما مثل تابستانها که خردادش غم بار است حالا یلدا هم عذا دار شده .

مهمانی خوبی بود هرچند همه بچه ها نبودند اما مثل همه زمانها گذشت .دلم گرفت وقتی پدر رضا هم رفت دوباره حس کردم که هوا سرد تر شده .یاد باغ زیبایی افتادم که روز اول اشکت را در آورد !چند بار دیگر اشک ریختی و من ندیدم؟!

داستان را برای فرشته کوچولو خوندم ,می دانم کوچولو این واژه ها برایت نا آشنا است اما واقعی است .حالا بیشتر دلم می خواهد که ببرمش پیش بابا .بی خوابی هایم بیشتر شده و زمان که بی امان می گذرد .و مادر که خسته شده از بس مثل من صدایش کرده کوچولو میگه دیگه دارم باورم میشه اسمش کوچولوه؟! و می خنده و مثل خیلی وقتهای دیگه که می خنده اما.....

جواب این عاشق رویایی رو هم دادم البته چند روز طول کشید. شب یلدا چون شب عشاق بود قرار بود زنگ بزنه اما من اونقدر ناراحت و در هم بودم که خوابیدم و تلفن ها رو هم از برق کشیدم بگذار سکوت جوابش را بدهد .اما گاهی اوقات باید یکهو بروی سر اصل مطلب مگه نه؟ به صحبتهاش گوش کردم و گفتم زیاد هم وقت منو نگرفتی چون من راهم رو انتخاب کردم برام آرزوی خوشبختی کرد و من خنده ام گرفت ؟!

کی می دونه خوشبختی چیه ؟ توی این همه نسبیت ؟ خوشبختی هیچ وقت واژه مستقلی نیست به زمان ,مکان که  از همه مهمتر اثر گذار تر است بستگی دارد .

شاید برای یکی تنهایی آخر خوشبختی باشه و برای یکی دو تا بال کافی باشه تا هم خودش خوشبخت باشه هم مامانش !

دیروز لابلای همه عروسکها و خونه سرخپوستیش خوابوندیمش و دایی جونش کلی ازش عکس گرفت .اما همش نگاهش به اون آسمون نصفه نیمه بود ؟اصلاً حال و حوصله تموم کردن نقاشی رو ندارم در ضمن حالا که زندگی مثل شغال گرسنه ای منتظر نشسته که تموم کنی وقتی برای نقاشی نیست !

باید به فکر یک کار جدید باشم

امروز که دنبالش رفتم تو تاکسی خانم وآقایی کنارم نشسته بودند که خانم داشت آقا رو نصیحت می کرد که شما باید تلاش کنین برای زندگیتون و داشت از اینکه حس ششمش برای تشخیص سونوگرافی که اصلاً خطا نمی کنه و هزار مزخرف دیگه حرف می زد و آنچنان حق به جانب که آقای بیچاره هم گوش می داد و گفت:خانمم می خواهد درس بخواند و از این حرفها و خانم ناصح فرمودند درس بدرد نمی خورد کار کند ؟!و آقای بیچاره با نگاهی گفت پس شما چرا خودتان خواندید ؟!! دلم کمی خنک شد و خندیدم .این روزها هرجا رد میشی یا حرف بیکاریه ,یا بنزین , یا  اعتیاد و این روزها هم انگار می خواهد جنگ جهانی سوم بشود ,درگیر شدیم درگیر زندگی که انچه می خواهیم نیست ؟چون انچه می خواهیم را زندگی نمی کنیم یا ادا درمی آوریم یا ادعا می کنیم و فخر می فروشیم ,کسی این روزها برای خودش زندگی می کند؟ عرف هم تغییر کرده

دیگر کسی از آرزوهایش حرف نمی زند چون باید یاد بگیری که چطور در دنیای مدرن زندگی کنی؟!حالا مگر آرزو با مدرنیته منافاتی دارد به من بگویید؟

کسی به این فکر نمی کند کاش بال می داشته ؟

حالا لابلای این زندگی من ثابت میکنم که می توانی زندگی کنی برای خودت برای آنچه می خواهی و......حتی شاید بخاطر 2 تا بال

شاید روزی دیگر مجالی دیگر

آفرینم نگران درهای بسته نباش تجربه ها چیزهایی خوبی هستند حالا همه درها باز است...........!!!