سورا

 
فرشته ۸
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٤
 

دیگه تصمیم خودمو گرفتم می برمش پیش بابا این روزها ی سرد زمستانی بد جوری دلم هوای جنگل مه آلوده کرده .هرچند چیزی این روزها عوض نشده روزگار همچنان گذشته زمستان و بهار می شود هوی دلت زمستانی نباشد.

چقدر ..............شازده ما هم که بزرگ خاندانش را به خاک سپرده راستی شازده ها چطور اشک می ریزند اما این روزها چقدر من نگران مادر هستم شاید بهش زنگ بزنم هرچند می دانم او دوست ندارد انگار دیگر نباید وصل باشم اصلا چه معنی دارد خانم شما وصل باشید .......

باید کلی لباس گرم بردارم برای این فسقلی کاش پدر کمکم کند که برایش نامی پیدا کنیم اگر با من سخن بگوید اگر اگر....

یادت هست این لباسها را که می بافتم چه ذوقی داشت وقتی تصورش می کردیم توی انها چه شکلی خواهد شد .لابلای لباسهایش ژاکت تورا گذاشته ام باید بویت را بشناسد مگر نه او هم کم کم به همه چیز خو می کند همزمان با من به تو

امشب باید زودتر می خوابید من کلی کار دارم برای سفر فردا باز مادر دادش بالا رفته که تو کی می خواهی دست از این تصمیمات عجیب و غریب برداری مادر نمی داند دنیا عجیب تر از من است .آرام نمی شد صدایت را برایش گذاشتم لبخند بر لب خوابش برد ولی من

یاد شعر بابا افتادم

من پریشانتر از آنم

امروز

که تو در وحشت ماندن رفتی

وسکون ماند وسکوت

سوگواری با خاک

زوزه با این همه درد

اینک اینجا منم و وحشت باد

غروب

تا طلوعی دیگر

هنوز امید داشت...........

و من هنوز .............................

سفر خوبی برایم ارزو کن و یه عالمه د.د.د.د.د.د.د.د