سورا

 
فرشته ۹ ام
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٩
 

آسمان امشب سخت نزدیک است

 

خانه مثل همیشه مانده اما سرد سرد ,راننده با لهجه شیرینش خوشحال می شود مادر را با فرزندی در بغل به خانه برساند وقتی می رسیم هوا مثل همیشه خاکستری است و آسمان دلش باران می خواهد.کوچه انقدرها تغییر کرده که دیگر نمی توانی مثل گذشته ادرس بدهی! نمی دانم زمان واقعا این همه گذشته ؟ اهالی آپارتمان هیچ صدایی ندارند اما حتما از فردا راه می افتند ببینند که چرا چراغ خانه ما روشن است؟!خانه انقدر سرد است که مجبور می شوم آبگرم کن و بخاری وگاز را با هم روشن کنم و درب اتاقها را ببندم تا کمی گرم شود .این فسقلی هم فین فین می کند نگرانم, چون الان اصلا وقت مریض شدن نیست .

یک تشک و پتو می آورم و کنار بخاری می نشینم و نگاهش می کنم به چشمانش که تورا ببینم چقدر اینجا بوی تو , را می دهد و من که  از این بوها رها نمی شوم !

تشنه ام به سمت یخچال می روم بالای یخچال پر از روزنامه است ..........خدای من اینها از کی اینجا مانده تاریخش را نگاه می کنم 4/6/.......

چقدر روزنامه وای نه همه اینها را می خواهی الان بخونی .....................

خسته شدم از هجوم این همه حظور...................................................

روزنامه ها پخش زمینند بی خیال می شوم و برای فسقلی یک آب و نبات درست می کنم تا دوباره نیمه شب بیدارم نکند.کنار بخاری گرم گرم است و رطوبت کار خودش را کرده و فسقلی ما چرتش گرفته .شب از همیشه به خانه نزدیک تر است و شیشه ها پر شده از دست خطهای باران که نم نمک مه می نشانند ......

کنارش دراز می کشم به هوای خوابی رویایی چراغ آشچزخانه روی کتابخانه را روشن کرده و پدر که لبخند بر لب کتاب می خواند و من که حتی وقتی چشمانم بسته است تو را می بینم و پدر را و هزار تصویر که در یکدیگر غرق می شوند . امشب هوای خانه سنگین تو و پدر شده ,امشب آسمان مرا تاب نمی اورد بیشتر از همیشه خودش را چسبانده به پشت پلکهای من ...خدایا عجب یلدایی است اول زمستان .

نمی دانم خودم همه چیز را بهانه تو می کنم یا هنوز اینجایی و نفس می کشی .

فردا روز دیگر است , فصلها می گذرند و زمستان هم تمام می شود. میدانی چقدر زمستان را دوست دارم اسفندش را زمستان فصل توست و بهار که تورا به من  می رساند. دیدی طبیعت عجب معجزه گری است و هیچ چیز واقعی تر از ان نیست .همه فصلهایت زمستان نباشد .

امشب بابایی هم رفت بعد این همه سال آمده بود و ندیدمش .وقتی می رفت شیرین تر از همیشه با لهجه شیرینش برایم آرزوها می کرد .می گفت بزرگ شدی بزرگ و گفت چقدر این یک ماه زود گذشت .برای او...بعد فکرکردم در این یک ماه یک ماه,!!! انگار سالها گذشته و من از دور دستها می آیم چقدر اتفاق .آه می دانی که از جنگ هم می ترسم .

بابایی رفت تا دیگر بار که نمی دانم کی؟ اگر دفعه ای در کار باشد با خانواده اش به دیدنم (به دیدنمان)بیایند تا آن روز ...

می دانی خانه پدری چه عطر شیرینی دارد حتی اگر هزار اتفاق بد انجا افتاده باشد .تشک را جایی که پدر خوابیده بود می گذارم و بالش تورا بغل می کنم شاید هیچ وقت صبح برایم نیاید نمی دانم چرا گونه ها و پلکهایم می سوزند

آسمان بلند تر فریاد می کند انگار کسی درونم جیغ می کشد و من در گودی گردن تو غرق می شوم صدای نفسهایت آرام آرام خوابم می کند چه شیرین می شوند همه عطرهای دلتنگی .

نفسها کندتر و کندتر می شوند و کم کمک با صدای نفسهایی دیگر موزون و کم کمک در هم غرق .دستم را می گیری و من رویایم تمام شده بالش بغضهایم را قورت داده چشمانم به سنگینی آسمان رسیده  بازشان می کنم دستان کوچکش انگشتم را چسبیده فسقلی به من تکیه می کنی؟!دلم می خواهد محکم بغلش کنم و قتی اینطور تنهایی مرا در دستانش جا داده .نگران من نباش همه عالم این روزها نگرانند فقط بهانه می خواهند تو بهانه دست کسی نده فسقلی تو خودت باش و بگذار زمان به دنبال تو بدود . فردا روز دیگری است و دلتنگی همیشه هست اما زندگی هم هست .از فردا کلی جاهای نا شناخته در اطرافمان هست که هر روز یک شکل می شود و تو باید یاد بگیری و بشناسی .سخته نه؟ اما واقعا شاید اصلا ارزشش رو نداشته باشه .

خانه خانه خانه گرم و دوست داشتنی من لابلای مژه هام محو میشه .............