سورا

 
۳+۷
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٠
 

یادم رفته بود زمستان پر از سفیدی است و آسمان همیشه پر از بغض زادگاه پدری خاکستری است این روزها. چند روزی گرفتار بودم این کوچولو هم شده بود دردسر همیشگی خاله خانوم .یادت هست گفتم او تنها کسی است که وقت تنهایی به  دادم می رسد .

شهر برایم غریبه بود یا من غریبه ای سرگردان ؟به خاطر کار هزار جا رفتم و با ادمهای مختلف سر و کله زدم  سخت بود اما غیر منتظره نبود روزهای سخت تری هم در راه هست .وقتی می خواهی تنها بمانی و زندگی  را روی دستها و افکار خودت بچرخانی باید بتوانی تحمل کنی خیلی چیزها را خیلی نگاهها و حرفها را .پس حالا باید بگذاری زمان برود تا کم کمک جانی دوباره بگیری.

امان از این خاطره ها دوستی می گفت خاطره ها را جایی خاک کن به امید فراموشی ومن خاطره هایت را لابلای گلهای خانه پدری کاشته ام. اما نه به بهانه فراموشی .هر روز یادشان می کنم به امید اینکه روزی سبز شوند .حتی اگر سبز هم نشوند کوچولوی من نیاز به داشتنشان دارد. یادت هست اولین روزی که امدیم خانه پدری چه چیز نشانت دادم ؟!دفترچه های خاطرات پدر را ... وقتی کوچک بودم همیشه آرزو داشتم بدانم آن دفترهای قرمز و آبی چه چیز میانشان دارند که پدر اینگونه به انها علاقمند است .بعدها یواشکی خاطرات جوانی پدر را می خواندم و حالا آنها با همه نوشته ها و یادگارهایش کنار منند. پس من برای این کوچولو یادگارهایت را نگاه می دارم .حالا آنقدر برف باریده که زمین سفید پوش شده و آدمها از خانه هایشان بیرون نمی آیند.

اینجا برف باریده . نقطه

هوا سرد است . نقطه

برف بی امان می بارد .نقطه

لباس گرم بپوشید . نقطه سر خط

این تلگرافی است که هیچ مورسی دیگر آن را مخابره نمی کند زیرا جایی که تو هستی گیرنده ای وجود ندارد.

برف بی امان می بارد . همسایه ها  به تکاپو افتاده اند و سوپرها پر شده از مردمی که از ترس قهطی آذوقه می خرند و انبار می کنند و من از پشت پنجره ای که سیگارت را کنارش می کشیدی آدمها را نظاره می کنم .

پسر بچه ها خوشحال از تعطیلی مدرسه برف بازی می کنند . خانه ویلایی روبرو را کوبیده اند و جا برای برف بازی آنها باز شده .این چند روز هیچ گرسنه ام نمی شود کلافه ام .کمی برنج روی دیواره پنجره گذاشته ام برای گنجشکها این روزها گربه های گرسنه کم نیستند ..امان از گربه ها

سراغ نوارهای قدیمی پدر رفتهام .خانه پدری شاید گریزی باشد به گذشته .مانده ام این فسقلی به چی فکر می کند که اینطور به من زل زده من هزار خاطره دارم و هزاران فکر برای آینده تو چی؟

گاهی چقدر خوب می شود کسی سراغت را نگیرد اما اگر برف همینطور ببارد کلافه ام خواهد کرد .آسمان هم یادش رفته ما برای چی آمده بودیم؟!

مثل  خیلی از راههای زندگی که در طول راه هزار اتفاق می افتد و تو را جایی دیگر می برد !

ساعتها از کار افتاده اند چون از صبح هوا خاکستری است من هم می گذارم هوا خودخواهی اش را به عرش برساند .

برای فسقلی شال و کلاه می بافم می بافم و می بافم چقدر دلم می خواست می نشستی من از کلافگی ام می گفتم از این روزها که بر من رفته و تو هی از آینده می گفتی برایت می گفتم همه کارها خیلی خوب پیش می رود مثل قبل نیست و خیلی خوب است آدم برای خودش کار کند حتی اگر تنها باشی اما

امان از این اما ها چرا راضی ام نمی کند همه این چیزهای خوب انگار خیلی وقت پیشتر همه خوبی ها شده بودی تو که هیچ چیز راضی ام نمی کند چرا؟

مگر نه اینکه زمستان همیشه منتظر بهار است اما چرا من بهار را نمی خواهم .دلم می خواهد تمام شود همه نخواستنها و خواستنها  دلم می خواهد بخوابم

خوابی عمیق و سبک اما نمی دانم چرا هی دست و پا می زنم میان ماندن و رفتن لی لی می کنم

میدانی مسافر شده ام

مسافر کوچولو مدتها است صفحه ۳۵ ندارد از بس نیامده روباه مدتها است که رفته و بی سرزمین شده .طفلکی نمی داند ۶ واحد اختر فیزیک یعنی یک سال زمینی با یک سال بیم سیارهای میلیونها فاصله دارد

و حالا مدتها است کسی روی زمین اهلی نشده . همه مسافر شدند و مسافر می داند همسفرش در ایستگاهی یاده خواهد شد .حالا مدتها است مسافر شده ام نیامده ام که بمانم  حالا هرچی بچه ها بگوینذ که بیا و گرنه ما می آییم چیزی دلخوشم نمی کند  جز این کوچولو

صدای همیشه نگران مادر و صدای راز مهر خواهر و برادر

و یه باغ

که بی باغبانش میوه میدهد

خیلی چیزها هست میان من و تو  که نه کسی میتواند بفهمد نه می تواند نظر بدهد میان ما چیزی نیست جز عریانی عریانی عریانی 

عریانی گاهی بهانه ای ایست بزرگ برای ندیدن ....