سورا

 
قسمت ۱۱
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٤
 

برگشتم از سفر

توی این هوا و این جاده سفر کردن هیجانی داره، البته شاید اگر مادر خوبی بودم دنبال هیجانش نمی رفتم. هان !مادر هم مادرهای قدیم که فداکار بودند. مثلا همین خانمی که توی صندلی عقبی نشسته و من از پر حرفی های پسر کوچولوش خواب به چشمام نیومد، بماند که پسر کوچولو از ابتدای سفر گفت کی می رسیم و یه عالمه سوال فلسفی پرسید که خورشید کجا می خوابه؟ ماه کجا است؟ خدا هم می خوابه ؟ چرا ....و من کلی خدا رو شکر کردم که دختر من فقط بال داره و هنوز حرف نمی زنه .آاره داشتم می گفتم مادر هم مادرهای قدیم  ازپسر بچه که بگذریم راننده محترم چراغها را خاموش کردن که مسافرین استراحت کنن ،اما این مادر فداکار داشت دخترش رو نصیحت میکرد که با دوست پسرش بداخلاقی نکند تا او برگردد و بعد هم با دوست پسر دخترش صحبت کرد و نصیحتش کرد که اونا باید شاد باشن اوقات خوبشون رو به شادی بگذرونن نه اینکه تو این سن و سال که همه جونا به فکر خوش گذرونی و گردش هستند فکرشون و وقتشون رو صرف دعوا و مرافه کنن و من کلی قند تو دلم آب شد که چه مادر فداکاری،و من کی جون بودم یادم رفت چند سالمه حس بزرگی عجیبیه وقتی یه بچه تو بغلت باشه! بعد پیش خودم گفتم پس من هم تصمیم می گیرم به دوست پسر دخترکم دوست بشم وای بیشتر قند تو دلم آب شد و دلم خواست زود زود زود بزرگ بشه .فکرش رو بکنین بهم بگه : مامان جون میای با هم بریم واسش کادو بخریم .وای خدای من بزرگ شدن موجودی که از وجود توست خیلی هیجان انگیز تر از مسافرت زمستانی شبانه تو جاده برفی است.

و من با این فکرها سرگرم شدم تا رسیدیم.

باید تو این مدت که بودم همه چیزهای بهم ریخته رو مرتب می کردم برای یه اسباب کشی نمی دونم شاید موقت شاید هم نه ، سر زدن به دوستان قدیمی که دلتنگ من و این فسقلی هستن  دیگه باید یه سر پیش شازده هم میرفتم اما امان از وقت های بی وقت ...به هر حال روزهای گرم کنار خانواده همیشه فرصتهای کوتاهی هستند .

خانه خودم ؟! دیگر وجود ندارد حق با مادر بود وقتی من تصمیم گرفته ام که در سرزمین پدری بمانم چرا بی خودی اجاره بدهم. مادر قبلا همه کارها را کرده بود و وسایل بزرگ را هم گذاشته بود برای فروش می ماند خورده ریزهای من که بناشد توی انباری خانه پدری قاطی مجله ها و روزنامه های پدر خاک بخورند .صاحبخانه گقته بود از پول پیشمان کم میکند برای رنگ آمیزی اتاق تا ما باشیم که قبل از تولد کودکی به سرمان نزند اتاقی رویایی برایش بسازیم وقتی دیگر پدری نیست این را منطق می گوید و من راضی می شوم حتی برای ان یک شبی که کودکم درون خاطره های پدر و مادرش جای گرفته بود.

چمدانها را می بندم آرام آرام انگار قرار است دیگر باز نگردم به آنچه گذشته .؟ کسی میگفت بزرگ شدی بزرگ ،خندیدم :چرا؟  گفت : تحلیل می کنی این نشانه ایست برای بزرگ شدن

بیشتر خندیدم  .بزرگ شده ام با کودکی در آغوشم  برای بزرگ شدن.

اما من دوباره با اوکودک می شوم .

نمی دانم این روزها چرا همه می خواهند به من کمک کنند برای خودم یا طفلی که درآغوش دارم . به هر حال روزهای شلوغی است و من که باید همه این شلوغی ها را نظمی دوباره ببخشم .کار .خانه . کودکم .خانواده. دوستان.

گسیختگی عجیبی است این روزها دورو برم و قدرتی مضاعف می خواهد سازمان دادن نه؟

به هر حال چمدانها آماده شده و کودک من هم روزهای خوشی را لابلای دستهای خاله و دایی و فامیل طی می کند که به تمام ادا ها و اصواتش می خندند و تشویقش میکنند .هر روز صبح ورزشش می دهند و به کوچکترین تغییر و حرکتش جشنی بزرگ برپا می کنند و تو در هیچ کدام از جشنهایش حضوری نداری .

چه دلتنگ بودم چه تیره

و حالا اینجا با این همه شلوغی و صدا من می رقصم میان صداها و چرخ می زنم و فارغم ولی هنوز شبانه هایم کابوس است و غم و اشکهای کودکم .

برای رفتن نباید اشک ریخت می دانی چرا اشکها جاده را تار می کند و مسیر را نا معلوم شاید باید حتی نخندید بی دلیل !و فکور نگاه کرد به جاده ؟ هان ؟ یاد اون پسر بچه شیطون توی اتوبوس افتادم که سوالهای فلسفی می پرسید ولی مادرش را دوست داشتم که دخترش را کمک می کرد و پاسخی زیبا به پسرکش می داد "خدا نمی خوابه پسرکم اون مواظب ما است که مریض نشیم . مواظبه که خورشید رو بیدار کنه که روز بشه و.." ومن هیچ وقت از مادرم نپرسیدم چرا؟ و کودکم خواهد پرسید چرا؟ و من آرزو می کنم تا آن روز خودم جواب چرا هایش را بدانم .

 

 

پی نوشت 1: افرا زیبا بود البته شادی کوچکی بود برایم حتی با گردن درد روی بالکن 2 .افرا را دوست داشتم .شازده و ...از همه بیشتر موسیقی اش را اگر ندید کار بیضایی را ببینید .

پی نوشت 2: طرح زیبایی دارم برای داستانم حیف که هیچ وقت نقاش نشدم اگر شما نقاشی سراغ دارید به من معرفی کنید تا طرحم را بکشد