سورا

 
قسمت۱۳
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٢
 

قسمت 13 :

 

 

سفر یه جور حرکت و زنده بودن رو برام ارمغان میاره ,انگار باورم میشه هنوز زنده ام . چرا احساس می کنم مدتها است که گذشته , اسباب کشی اگر در زندگی خیلی ها سخت و طاقت فرسا است برای من که همه ایران سرزمین ام است اتفاقی عادی است و جزوی از زندگی و انگار برای کودکم تکرار می شود . جابجایی من زیاد طول نکشید چون مادر همه کارهارا انجام داده بود و من با چند تا ساک و کمی خرت و پرت راهی خانه پدری شدم . اما حسی ماندگار ندارم ,و هنوز ریشه هایم جایی را سخت نچسبیده , مسافرم , مسافر همیشگی .

 

سفر کمی خسته ام کرده , شانس بزرگم این بود که شهر بعد از برف کمی عادی شده .به خانه رسیدیم با ترنه ام .هنوز به اسمش عادت نکردم اما بسیار دوستش دارم .انگار مرا به آسمان وصل می کند این گیسوی پرتب و تاب ...

 

تا بخاری را روشن کنم لابلای پتوی تو پیچیدمش حالا بوی تو را هم خواهد گرفت بالاخره تو هم گاهی باید بغلش کنی مگه نه؟!

 

از سرما می لرزیدم در ساک رو باز کردم به هوای اینکه لباس گرمتری بپوشم : وای نه خدای من اینها که لباسهای من نیست ! یک دفترچه بیمه و یه پاکت پر از دارو ,همه ساک رو دنیال چیزی گشتم که من رو زودتر به لباسهای گرمم برسونه .یه تقویم کوچک جیبی که اسم و شماره توش بود زنگ زدم , صدای مضطربی اون طرف خط بود من هم آنقدر به هم ریخته بودم که هرچی گفت, گفتم باشه و اون هم به اطرافیانش نوید داد که منو پیدا کرده!

 

تو این بارون دلم میخواست کنار بخاری یه دل سیر می خوابیدم امانگو تازه داستان ما شروع شده و این سفر هم دنیایی نو خواهد بود!برف نو سلام!

 

فکر نکنم هیچ وقت کسی این طور از پیدا کردن من خوشحال شده باشه چه برسه به یه غریبه؟

 

فرصت ندارم ترنه را باخودم ببرم .مجبورم مادر تنهایت بگذارم بالاخره تو هم کم کم باید یاد بگیری تنهایی جزوی از زندگی آدمها است .!

 

لابلای چند تا بالش وسط حال می خوابونمش با چشمهایش دنبالم می کند و می خندد , هر چه باشد بچه های این دوره مستقل ترند ؟ کلید, کیف پول و موبایلم را به همراه ساکی که بهم ریخته بر می دارم توی کوچه یخ زده و هوا هم کم کم تاریک تر می شود .لعنت به زندگی به هوا و گاهی به همه چی.

 

یه پیکان مربوط به عهد دقیانوس با کلمه ای به نام دربست ترمزش ای بی اس می شود و من را به ترمینال می رساند . راننده , کمک راننده و خانم مضطرب به استقبالم آمده اند , چه استقبال با شکوهی . ساک من وضعش بد تره چون خانم هل شده و همه ساک رو بیرون ریخته و خنده دار تر اینکه توی سر رسید من چیزی مثل اسم وشماره تلفنم وجود نداره من هیچ .نیستم خنده ام گرفته .

 

به کمک راننده می گویم برایم تاکسی بگیرد و عجله کند چون من دختر کوچکم را خانه تنها گذاشته ام نمیدانم چرا همه شان با تعجب به من نگاه می کنند انگار نه انگار که من و ترنه را همین چند لحظه پیش دیده باشند .

 

توی تاکسی تا به خانه برسم نمی دانم چرا راه هی طولانی تر می شد. به قول تو به همه چیز فکر می کنم و به هیچ چیز.

 

دخترکم لابلای بالشها به خواب رفته آرام و بی صدا مثل پدرش که ارام می خوابید.

 

به مادر باید خبر بدهم که سالم رسیده ایم . یک پیغام روی تلفن هست

 

: اگر پدری بخواهد دخترش را بهانه کند برای دیدن .......

 

چشمانش مثل تیله های رویایی می درخشید می خنده مثل همیشه ,به سراغش می رم تا کلی خوش بگذره اما یعنی فهمیده کسی قراره برای دیدنش بیاد؟!

 

 

 

 

 

پی نوشت 1 عدد 13 برای من و ترنه خیلی پر معنیه و اصلا اصرار نکنین 12+1 بنویسمش .این عدد شماره شناسنامه 2 تا پدره که حالا نیستن و یه میز که یه روزی جایگاه هنرمندان بود .....

 

 

پی نوشت 2: اسم ترنه را یکی از دوستانم که به داستان علاقمند شده انتخاب کرد ممنونم از اسم زیبایی که انتخاب کرد.( به معنی گیسوی آسمان)

 

پی نوشت 3: عدد 13 روز تولد یک دوست است که خیلی عزیز است