سورا

 
ترنه 14 به مناسبت 14فوریه
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٤
 

این روزها ی سرد که دارند تموم می شوند سعی می کنم بهار امسال با همه سالها فرق داشته باشد. همیشه آخر اسفند زیبا است ,می دانی چرا ؟چون خداوند دوستم داشت و انچه لایقش بودم را به من داد. امروز تو استخر خانمی می گفت : خداوند هرچیزی رو که روزی به آدم می ده یک روزی پس می گیره مثل جونی ,سلامت ,بچه و.... خیلی حرفش تکراری بود اما عین واقعیتهایی بود که هر روز از کنارشون رد می شیم حالا به دلایلی :کار ,درس ,بچه داری,شیطنت و..... وحالا نگو زندگی همون چیدن درست همه این قطعه ها کنار همه و ما گاهی یک بعدی می شویم و فراموش می کنیم جایی دیگر هم دارد برای بودن .

تو راه استخر که بر می گشتم دخترهای جینگول مینگولی رو می دیدم که همشون جعبه های خوشگل و رنگی دستشون بود و یه جوری داشتن برای فردا برنامه ریزی می کردن . که چی ؟ روز عشق رو به اونی که دوست دارن تبریک بگن !اما میدونی چیه؟ اون چیزی که عشق باشه نگهداری ازش بهترین هدیه است .یادمه یه جایی خوندم عشق مثل یه بوته گل زیبا است وقتی بدستش اوردی اول ماجراست نیاز به نور ,مراقبت و آبیاری داره خیلی خوب بود بهترین جمله راجب دوست داشتن ,دوست بودن و ماندن .حالا این روزهای آخر سال هزار جور بامبول داره واسه یاد آوری و من هم با ذوق اونها ذوق می کنم .لابلای عروسکهای قرمز و شمعهای طلایی و عودهای خوشبو, چطوره امشب یکی واسه هر سه تاییمون روشن کنم شاید این تنهاچیز مشترک باشه واسه این روزهای پایان سال . چطوری لابلای این همه شلوغی ,سرما و خریدهای عید یهو خدا دلش خواست بابانوئل بشه و بهم یه هدیه داد !هرچی بود هرچی هست زیبا است می دونی گاهی ما ادمها فکر می کنیم اگر تکرار کنیم اگر حرف بزنیم زودتر فراموش می کنیم اما اینم یکی از اون حقه هاست که به خودمون می زنیم تا بیشتر نگهشون داریم .اما خداییش بعضی خاطره ها تاریخ مصرف ندارن .بعضی آدمها , رفقا و حتی بعضی دشمنها!!!

بعضی از اون آدمها میشن مثل دایی رضا که هر وقت میاد می تونی حس کنی هنوز همون کودکی هستی که برات آدامس بادکنی می خرید و کنار پیانوش می نشوند که کار و اندیشه یا پلنگ صورتی  رو برات بزنه اما حالا دایی رضا واسه من و ترنه آهنگ قشنگی از داریوش می زنه که اشکهامونو در بیاره ,حالا دایی رضا می خونه : عجب حال چشات خوبه /چشات از جنس مرغوبه/تو چشمات توت تر داری /خودت حتما خبر داری ..... و اون خوب می دونه که من تو چشمات پر از توته.

با حضور اون کودکی سراغم می اید وفراموش می کنم که چه روزهایی بر من گذشته و بهار امسال حتما از سال قبل زیبا تر خواهد بود وقتی به آنچه داری بیاندیشی .وقتی سالی را آغاز می کنی که کودکت اولین بهارش را تجربه می کند و تو ..مثل من و پدر وقتی من اولین بها را دیدم او همسن الان من بود . 

 مادر دلنگران تنهایی من است مثل همه مادرها ولی نمی داند که من پیشتر زندگی را آغاز کرده ام وسر جنگ هم با زندگی ندارم می گذارم آرام آرام مرا با خود ببرد .راستی ترنه ام بزرگ شده انقدر بزرگ که صدای مرا به خوبی از بقیه تشخیص میده و صدای تورو که خیلی دوست داره براش شبها می ذارم تا حس کنه کناره تو هم هست .وقتی دایی دیدش یاد بچگی های خودم افتادم با هاش بازی می کرد و اون هم قش قش می خندید اونقدر قلقلکش داد که قرمز شده بود داشت خفه می شد اگه مامان به داد نرسیده بود ...اونوقت براش گل گلدون زد اون هم همونجور تو ننوش زل زده بود و با دقت گوش می داد و با کوچکترین صدایی که از دایی رضا در می اومد ققش قش می خندید. اونقدر حالم خوب بود که نگو حضوراین ادمها چقدر گاهی مایه تسلی است. اونقدر دایی خسته اش کرده بود که زودتر از همیشه خوابش برد .و ما تونستیم یکمی خاطره بگیم یکمی هم خاطره بسازیم واسه سالهای بعدمون.که باز بزرگتر می شدیم.....

چیزی نمونده  داری حسش می کنی موافقی به منوچهر بگیم از اون شراب همیشگیش واسمون بیاره تا .....نه دیگه تکراری شده به فکر راهی جدید باشیم ؟!

گلدونی هم که زیادی آب و نور و مراقبت ببینه می پوسه این رو یادم رفته بود بگم... 

 

 

 

 

پی نوشت1: برایت یک بسته لواشک و آلبالو خشکه گرفته بودماز فرحزاد به جای همه شکلاتهای دنیا اما هیچ پستی حاظر نشد آنها را برای تو بیاورد.مثل اینکه ادرسها مدتهاست عوض شده . می گذارمشان توی گنجه......