سورا

 
ترنه 15
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٩
 

الان ساعت ۱۱:۵۹ شب دوم اسفند است تنها ثانیه هایی بیشتر نمانده به اینکه سی و ششمین را از سر بگذرانی و من مثل همه روزهای تولد قلبم تند تند می زند و هزار بار سراغ تلفن می روم و برمی گردم و هزار بهانه دارم برای برداشتن و بر نداشتنش .شروع می کنم برایت می خوانم :


جهان اول نه جهان دوم نه جهان سوم
کشور اول نه کشور دوم نه کشور سوم
شهر اول نه شهر دوم نه شهر سوم

می خندی و چشمک می زنی که می دانم این از همون بازی های سرکاری است !نه عزیزکم گوش بده مثل همیشه کم طاقتی و بی حوصله وقت چیز با ارزشیه منم هم می دونم اما می دونی چقدر با ارزشتره وقتی کنار هم این شمعها رو فوت کنیم .

خیابان اول نه خیابان دوم نه خیابان سوم
کوچه اول نه کوچه دوم نه کوچه سوم


گفتم بیا حلقه هایمان رو بیاندازیم توی شمهای تو و آرزو کنیم .خندیدی و من ارزو کردم و بعد با هم به گوشه کیک خندیدیم که له شده بود .عزیزم این هم یک تجربه است کیک رو باید رو دوتا دست گرفت نه اینکه اونو مثل کلاسور بزنن زیر بغل و صدای خنده های ما بالهای لطیف فرشته ها را لرزاند .


پلاک اول نه پلاک دوم نه پلاک سوم
زنگ اول نه زنگ دوم نه زنگ سوم
طبقه اول نه طبقه دوم نه طبقه سوم.


سال قبل هم نبودی یادت هست ؟و من تنها یک پیغام نصفه داشتم که به جای کیک له شده خندیدم که نوشته بودی : من هم دو......
و من بیشتر خندیده بودم و ادامه اش را با هزار تا جمله دیگر پر کرده بودم که تو بگویی
(( من هم دوستت دارم))
و من روی بالهای فرشته ها شب بدون تو را خوابیده بودم  و منتظر روزهای اخر اسفند مانده بودم .


اتاق اول نه اتاق دوم نه اتاق سوم
قفسه اول نه قفسه دوم نه قفسه سوم
کتاب اول نه کتاب دوم نه کتاب سوم


اوه خدای من یادم نبود که تو هیچ وقت نداری برای خواندن مخصوصا این روزهای اخر اسفند .دلم می خواست زیر اون خطهای قشنگ کتاب خط می کشیدم که تو خلاصه انها را بخوانی اما دیدم تمام کتاب را خط کشیدم و هنوز ((یک عاشقانه آرام)) خلاصه ندارم.


صفحه اول نه صفحه دوم نه صفحه سوم
سطر اول نه سطر دوم نه سطر سوم
جمله اول نه جمله دوم نه جمله سوم


و دیگر حالا ساعت ۱۲ ضربه می نوازد وتو آغاز می شوی دوباره
میدانی حالا به چه چیز  دلخوشم به بهار که ترنه مان اولینش را تجربه خواهد کرد .اه نمی دانی چه چیز بیشتر مرا عاشقش می کند .چشمهایش که مثل تو دو تا رشته کوه دارد .یادت هست گفتی یکی یکی قله هایم را فتح کردی و  فاتح باید در اوج برود نه در افول قبل از طلوع خورشیدهای دیگر رفتم.موهایش که سیاه است مثل ما و دستانش که شبیه است به تو که لمسشان زندگی است معجون عجیبی است .با تمام سرسختی و ان دو رشته کوه وقتی صدایم را می شنود مثل خودم ذوق می کند و خنده اش به جیغ کوچکی می ماند.
ما برای سی و ششمین سال تو ۳ شمع فوت می کنیم و باز هم ارزو می کنیم .

راستی می دانی ان جمله سوم چه بود:

دوستت دارم تولدت مبارک