سورا

 
ترنه17
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
 


ما همیشه منتظر بهانه ایم ,منظورم ما ادمها است .کمتر پیش میاد که بدون بهانه دنبال چیزی برویم. برای ماندن برای رفتن برای دوست داشتن و نداشتن به دنبال بهانه می گردیم .چون نمی دونیم می خواهیم یا نمی خواهیم و هروله بین این دو است که ما را گرفتار روز مرگی و داستان تقدیر و سرنوشت می سازد .حال دریغ که انسان را بزرگ خلق کرده است .بزرگ تا بسازد انچه در اندیشه دارد .حالا که بهانه تمام می شوند چه حس بدی است باید بنشینی تا بهانه ها بیایند سراغ تو .حتی وقتی این چنین دلم می خواهد که بروم و سوار قطار بشوم و جایی ان دورتر ها ترنه ام را بزرگ کنم که دست هیچ کسی به ما نرسد طوفان می شود و من چرا می لرزم ؟!و مصمم نیستم .و این مرا می ترساند چون وقتی می روی و این چنین می روی باید خیلی چیزها را به جان بخری آب هم خطر می کند که جریان می یابد اما همه انها آبشارهای زیبا نمی شوند بعضی هاشان گیر می کنند میان راهها و مرداب می شوند.شب طولانی می شود کش م یآید و بی خوابی مرا رها نمی کند و ترس ,ترس و من آزادی ام را به ترس نمی دهم و خواب هم نمی آید.

به ترنهام نگاه می کنم که امشب بی تکلف لخت خوابانده امش تا تجربه کند رهایی را مادر فردا کلی شاکی می شود از تشکچه خیس ....

ما برای رهایی به هم محتاج شده ایم .خوب فکر می کنم چرا زندگی مثل