سورا

 
غریبه ماندم
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
 
رد پاهایت را پاک می کنم که کسی پیدایت نکند .می ترسم تورا با خود ببرند و من درون صندوق قدیمی مادر بزرگ عطر تنت را رابلای لباسهایم می پیچم از ترس اینکه یپدایت کنند .مثل گوشواره های خاله لیلا بخند حالا بلند تر بخند بخند حالا بگذار من هم بخندم بلند بلند بلندو در تو بپیچم که ذوب شویم و کسی پیدایمان نکند