سورا

 
ترنه 18
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٩
 

سال که نو می شود همه یاد بچه گی هایشان می افتند من نیز هم .یاد اون موقه ها که اگر کسی بهم عیدی می داد گریه میکردم دوست نداشتم کسی بهم پول بده غیر از بابام هوم هز بچگی متفاوت بودم مثل ترنه با دو تا بال طلایی زیبا .تخم مرغها را که رنگ می کنم می خندد به نور و رنگ و شاید به قیافه رنگی من او هم می داند سالی که پیش رو است فقط لحظاتی سرشار از شادی برایمان خواهد اورد سالی نو و ما هم زندگی نو را آغاز خواهیم کرد و این هفت سین اخرین هفت سین خانه پدر است شاید؟ کسی از فردایش که خبر ندارد .ما سفری آغاز می کنیم میانه سفر زندگی 2تایی به ان دور دستها خواهیم رفت جایی که زندگی جور دیگری است انطور که ما می خواهیم و مردمانش به زبان دیگری سخن می گویند شنیدن و دیدن فرهنگهای دیگر هم عالمی دارد.

لباسهای نو را تنش می کنم دوست ندارد مثل خود خودم و من دستش را به آب تنگ ماهی ها می کشم و ماهی ها به انگشتهای مثل فرشته اش تک می زنند و او ریز  ریز می خندد.

کنار سفره کلی آرزو می کنیم با هم آرزو می کنیم هیچ کودکی غمگین نباشد و هیچ انسانی بی سرزمین نشود و ما خوب می دانیم آرزوهایمان بس بزرگ است برای دنیا به کوچک هایش آرزو می کنیم که شادی کوچک مان را اگر بزرگ نمی کند کوچکتر هم نکند و آرزو می کنیم هرگز قلب مهربان را از ما نگیرد .آرزو می کنیم  کینه را به ما نشان ندهد و آرزو می کنیم خیلی زود او پرواز را یاد بگیرد

اما امسال هیچ توپی نترکید وقتی سال نو شد و من برایش تعریف کردم که اون روزها دلت هری می ریخت وقتی توپ را در می کردند و چه شوقی بود سر بسر گذاشتن ماهی قرمزها و یواشکی سنجدهای سفره را خوردن.

مادر وقتی شمعها را روشن می کنم لابلای دعاهایش نگاهم می کند برای او هم دعا می کنم که دیگر نگران ما نباشد و برای خیلی های دیگر .مادر چشمش به چمدانها است و خوب می داند که ما می رویم. بلیطها را چک می کنم . ساکها و لوازم ترنه را او هم ذوق سفر دارد

لابلای دست دایی و خاله می گردد و اولین عیدی هایش را می گیرد و من اشکهایم را قایم می کنم و سالی نو را با شادی کنار فرشته مهربانم شروع می کنم.

ایستگاه شلوغ است و همه جا بوی عید می دهد وسبزه و کوچولوی من هم هیجان زده است هم تعجب کرده از این همه ادم کنار هم ساکها را دایی اش تحویل می دهد و مار ا تا درب سالن ورودی همراهی می کند از پله ها که پایین می رویم برای اولین بار صدای سوت قطار را می شنود نمی دانم شاید من هم اگر جای او بودم گریه ام می گرفت و انچنان گریه می کند که از همین الان حس می کنم هیچ چیز جلودارش نخواهد بود تو کوپه جابجا می شوم از بس گریه کرده به نفس نفس افتاده و چیزی آرامش نمی کند  . توی راهرو راهش می برم شاید کمی به محیط عادت کند .عادت می کند انگار به نگاه مردی ایستاده کنار پنجره که با دوربینش از او عکس می گیرد می خندد و من بیشتر خنده ام می گیرد از این حرکتش .برمی گردم و از اون مرد تشکر می کنم که توانسته ساکتش کند و او هم مهربان می خندد به من وترنه و هردو به این فکر می کنیم که شاید ترنه ام به صدای تیک دوربین خندیده .دوتایی وارد کابین می شویم اما قبل از آن غریبه پرسید :اسم این کوچولو چیه؟ 

گفتم: ترنه ,torne یعنی گیسوی آسمان

گفت: این خانم کوچولو مثل یک فرشته است باچشمانی ........ و رفت

این هنرمندام آدمهای عجیب غریبی هستن ها ؟!

اوه ما یه هم اتاقی جال داریم چه سفر خوبی یه خانم قد بلند با موهای بافته و لباس سنتی زیبا و جلیقه ای پر از سکه های نقره ای که هنوز نیومده تو کابین خوابش برده .بهتره جفتمون آروم باشیم.هیس........

 

 

پی نوشت1: شاید اصلا اون آقاهه هنرمند نباشه به قیافش که نمی اومد.

پی نوشت 2: دارم فکر می کنم بهترین عیدی که گرفتم و دادم چی بود؟ بهش فکر کردین؟چی بوده؟