سورا

 
ترنه 19
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤
 

هم کابینی جالب و بامزه ما خوابیده بود به این سرعت؟!ترنه هم از بس گریه کرده بود که هیچ نیرویی برای مقابله با بسته شدن چشمهایش نداشت و ارام ارام در آغوشم به خواب رفت .واگن تاریک بود و من از ترس بیدار شدن ترنه بی حرکت نشستم.از پنجره بیرون رنگی عجیب داشت کبود و تاریک و گاه گاهی نور کمرنگی از دور دستها پیدا بود.چشمانم به تاریکی خو گرفته بود و به زن می نگریستم .موهای بافته شده جو گندمی اش از کنار شال سیاهش که مدل عجیبی ان را بسته بود بیرون امده بود .صورتی گندمگون و افتاب سوخته و شیرین و دوست داشتنی .از ان چهره هایی که می توانی بهشان اعتماد کنی گرم.و لباسش را دوست داشتم دلم می خواست هرچه زودتر بیدار می شد و حرف می زد تا لهجه اش را بشنوم .بی خوابی به سرم زده بود دلم می خواست توی راهرو کمی راه می رفتم ترنه را درون ننو اش گذاشتم و به آرامی از کابین خارج شدم .کمی درون راهرو راه رفتم همه خواب بودند کنار پنجره ای ایستادم و ان را باز کردم هوای خنکی که موهایم را آشفته کرد اما دوستش داشتم دلم میخواست به یاد کودکی سرم را بیرون ببرم و باد تمام صورتم را نوازش کند اما به نسیم کوچکی بسنده کردم و بیرون را تماشا می کردم.هنوز نمی دانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است .گاهی انسان در گذار از زندگی انچنان پر هیجان وانرژی است و بعد ناگهان همه چیز فروکش می کند برای من مثل آتشی است زیر خاکستر وقتی بی دلیل این چنین ارام هستم می دانم اتفاقی در راه است وحالا انگار هیچ چیز نیست خالی خالی ام بدون استرش رهای رهای رها و شاخه هایم را باد مادرانه نوازش می کند فقط دلم می خواهد برود تمام شود دوباره به ان شور و هیجان برسم .کسی چه میداند شاید هیچ وقت هم نرسم شاید دوره تنواب زندگی همیشه ودر هر سنی مثل هم نباشد .فکرهای مسخره بی نتیجه را رها میکنم مثل خودم که رها در باد هستم بوی خاک و ستاره های آسمان که چقدر دوستشان دارم و دشت که تا دور دستها تنها است.

بوی عجیبی می اید مثل توتون کاپتان بلک که منو می بره به کودکی خونه عمو پی پی همه جا پر ازپیپه تو حموم تو پذیرایی آشپزخونه و ...یک آکواریوم بزرگ و خوشگل و پپسی کولا و ادامس بادکنکی وای خدای من و اتاق دایی رضا که سقفش پر از هواپیما بود و بلندم میکرد تا به اون هواپیماهای کاغذی دست بزنم و یه روز یه جعبه بزرگ بهم داد که توش تکه های کاغذ یه هواپیما و کشتی بود چقدر ذوق کردیم از ساختنش   .اما بو نزدیک تر از سالهای کودکی ام بود.حالا و کنار پنجره همون مرد عکاس!

خنده اش همراه با تعجب بود و سری تکان داد.و من از حضورش متعجب شدم و روسری ام را سرم کردم و گفتم : ببخشید متوجه حضورتان نشدم.

بیشتر تعجب کرد و این بار خنده اش را پنهان نکرد و گفت: بی ادبی ام را ببخشید اما من چند دقیقه ای هست که اینجا هستم و شما هم به من خیره شده بودید ..

ومن داستان بوی توتون را برایش گفتم و هردو آرام آرام خندیدیم......

از جیب اورکت سبز رنگ امریکاییش پاکتی در اورد و آن را به من تعارف کرد .خندیدم و گفتم سیگار نمی کشم اما بویش را دوست دارم .سیگاری در اورد و در دستان من گذاشت و گفت برای بویش نگاهش بدارید. از این همه حس نزدیکی و این همه رسمی حرف زدنش خندیدم اما تو دلم چون زیادی مودب بود . و گفتم همه ما ادمها پارادوکسهایی در وجودمان داریم . باد به موهایش میخورد جوگندمی و صورتی آفتاب سوخته و بینی صاف و کشیده و دود سیگارش را از پنجره بعدی به من میرساند . زیرزیرکی به حرف فیلسوفاته خودم خندیدم .لبخند نا اگاهانه ای زد وگفت چیزی فرمودید؟دستپاچه گفتم نه ....صدای گریه کودکی می امد ..........باد هنوز صورتم را نوازش می کرد وای صدای ترنه است....