سورا

 
ترنه 20
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤
 

ساعتها انگار پر اضطراب می گذرند و نورهای رنگی که هی شیشه را خط می زنند و صدای تیک تیک چرخها روی ریلهای فرسوده و گاه گاهی صدای نفسهای بلند این زن که بیشتر شبیه این است که از قرن دیگری امده به کابین ما.دلم می خواست داستان بود و از هر دری که می گذشتم زمانم تغییر می کرد اما زندگی مسخره تر از این حرفهای جوک مانند است.

نمی دانم کی خوابم برد اما هنوز آفتاب کامل بیرون نزده بود که صدای کنترل چی سیبیلو می امد که نام ایستگاه را می گفت و تاکید می کرده کسی جا نماند .حکایتی دارد این مسافرت با قطار ومن چقدر دوستش دارم و فکر می کنم با این آدمهای جال درون قطار جالب تر هم خواهد بود کافی است باورشان کنی و پازل ها را خوب بچینی .اما هم کابینی عجیب من نبود .متعجب بودم فکر کردم شاید پیاده شده باشد و داشتم فکر می کرد هم کابینی عجیبی که می شد کلی باهاش حرف بزنم ولی حتی موفق نشدیم همیدیگر را در بیداری ببینیم مثل خیلی از آدمهای توی زندگی رفت!؟اما بغچه اش را گوشه صندلی دیدم کلی ذوق کردم و بعد از مدتها حس کردم زنده ام و می توانم از حضور انسانها لذت ببرم .و این نوید تازه ای بود که پر از انرژی و حس زندگی بود .که دیدم با یک قمقمه و یه پلاستیک خرت و پرت وارد کابین شد .چهره اش پر از حیات بود و لبخندی زد  و سرش را تکانی داد و با همان لبخند نشست.

سلام کردم و گفتم صبحتون بخیر .دیشب معلومه خیلی خسته بودید که خوابتون برد.صدای ترنه اذیتتون نکرد؟

سرش رو تکون داد جوری که انگار می گفت نه و بعد میز رو کشید و دوتا لیوان چای ریخت و به من هم تعارف کرد شریک صبحانه اش شوم. و به ترنه اشاره کرد که یعنی آرام تر صحبت کنم و دستش را به صورتش کشید و روی قلبش گذاشت احساس کردم می گفت ترنه ام دوست داشتنی است . همسفر غریب من نمی توانست حرف بزند و این یعنی تمام شدن یک ماجرا قبل از شروع شدن آن