سورا

 
ترنه 22
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٩
 

زندگی پایداری شجاعانه ای می‌طلبد

اگر سفر مرا به وجدآورده بود، که انچه هست را ادامه دهم با کودکی درآغوش سی سالگی آنچنان بر من فرود آمد که سرد سرد شدم . حالا حتی نمی دانم خانه ای را که برای دخترکم آرزویش را داشتم وجود خواهد داشت یا نه! آینده جز ساعاتی دیگر ، دیگر برایم قابل تصور نیست و هر آنچه در اطراف اتفاق می افتد انگار در کسری از ثانیه ناپدید می شود ومن حتی رویاهایم راهم درخواب نمی بینیم و تا کنون این چنین زندگی را واقعی ندیده بودم .و این قطار که مثل خود زندگی است شاید با سرعت بیشتری حرکت میکند و ...

هر روز دخترکم بزرگتر می شود و من احساس می کنم انگار همین دیروز بود .. مثل پیرزنها  فقط خاطرات دور را به یاد میاورم ...

همسفر من بافتنی می بافد ومن حتی نمی دانم چگونه این ساعتها را بگذرانم گاهی حس می کنم زندانی شده ام وکسی جزخودم مرا زندانی نکرده است . نمی دانم این خاصیت عجیب این روزها چیست که بر همه چیز شک می کنم و انگار واقعیتی فرای همه اینها را میجویم و دیگر بار باز نمی جویم ...

هر شب سرکی به کافه قطار می زنم تا شاید غریبه را بیابم و دوباره حرف بزنیم ،تا شاید روح زندگی سریعتر درمن جریان یابد اما .. فقط شبی برایم  یک  CD  توی یک پاکت گذاشته بود که رویش نوشته بود عکسهای بهانه زندگی تو ترنه ...

شبهای دیگر هم نیامد و من این روزها هر چه بیشتر به این فکر می کنم که هیچ چیز از آن انسان نیست .شاید درایستگاهی پیاده شده و رفته و باز این سفر طولانی طولانی دلم را می فشرد و ترنه که به هم کابینی با نمک من دلخوش شده ... چه ساده می انگارد زندگی را کوتاه و شاد.