سورا

 
ترنه 23
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠
 

غریبه هم این چند روز نیامده ,نیست انگار از همان اول رویایی بیش نبوده .ماه بانوهم امروز از کله سحر غیبش زده او هم نیست شده , دیگه کم کم دارم به خودم هم شک میکنم به این قطار به بودن ونبودنش و خوب که فکر میکنم میبینیم چه اهمیتی دارد باشند یا نباشند مهم اینه که وقتی هستند چگونه هستند؟!!

کاش دخترکم اینگونه زندگی کردن را بیاموزد بودن ونبودن ها را اندازه نزند و آنگونه که می‌خواهد باشد و دیگران را آنگونه که هستند بپذیرد.

هوا کمی گرم شده و من تمام روز را با ترنه بازی کردم برایش شعر خواندم ،داستان تعریف کردم ،قلقلکش دادم نمی دانم احساس کردم فردا برای همه این با هم بودنها دیر است حس قشنگی است که هر روزت برایت یک زندگی باشد و من با دخترکم تمرین میکنم و به او می‌آموزم ...

تا شب هم ماه بانو نیامد دلم می‌خواست دنبالش می‌گشتم ،اما خجالت کشیدم به من ربطی ندارد .شب ترنه ام را زودخواب می‌کند و من تنها می مانم و شرجی هوا و تاریکی که دوستش دارم شرجی مرا به روزهای خوب کودکی ام می‌برد و دریا و قلعه های ماسه‌ای که میانشان پادشاهی می کردیم به ساحل به سطلهای آبی و بیلچه های کوچک به کشفهای کودکانه و آب رسیدن چاه کوچکم....

پنجره را باز میکنم و موهایم را به باد می‌سپارم که همیشه آرامم میکند . مثل مادری که طفلش را در آغوش میکشد ..به غریبه فکر میکنم به خودم و زندگی

ماه بانو از ترس اینکه ترنه بیدار نشود آرام در کابین را باز میکند .درسیاهی شب هم میتوانی غم صورتش را ببینی و چشمهایش که انگار ساعتها گریسته است و من چگونه هم کلامش شوم وقتی او چیزی نمی گوید .

چون طفلی دستانش را میان دامن چین دارش جمع میکند و سرش را پایین می‌اندازد و آرام آرام اشک می ریزد .. کنارش می نشینم و دستم را روی دستانش میگذارم نمیدانم چرا دلم میخواهد شریک اشکهایش شوم .لحظه ای سکوت میکند و باپشت دستهایش اشکهایش را پاک می کند و از توی بغچه گل باقالی اش یک کیف کوچک در می‌آورد و عکس کودکی را نشانم میدهد و میخندد و من هم کودک را نگاه میکنم معلوم می شود عاشق آن کودک است و بعد عکسهای دیگر انگار با خودش یک آلبوم حمل می کند .و به عکسهای آخر که می‌رسد اشکها دوباره سرریز می‌شود و من حس میکنم آن کودک ان مرد شاید مرده باشد!؟

عکس آخر را بغل میکند و می بوسد و بعد نشانم می‌دهد ... غریبه !به عکس که نگاه میکنم تعجب تمام وجودم را گرفته اما می خندم به خودم میگویم هیچ چیز در این دنیا عجیب نیست و این ماه بانوی مهربان مادر غریبه است و میخندم ...اما به یاد می‌آورم که ماه بانو  شب نبوده غریبه هم ؟یعنی اتفاقی افتاده ؟می‌پرسم اتفاقی افتاده ؟

ماه بانو سرش را تکان می دهد و خیالم راحت می شود .. و به انتهای راهرو شاره میکند .نمی‌دانم چرا آن لحظه آنقدر برایم مهم بود که بدانم غریبه کجاست .شاید تنها دوست و هم صحبت من در قطار ....

به انتهای راهرو رفتم و دیدم چراغ کوچکی توی کابین روشن است در راباز کردم صدایی با لهجه‌ای عجیب حرف می‌زد و من فقط گفتم ببخشید ..

مردی در تخت خوابیده بود و به دستگاه اکسیژن وصل بود .با صدای من در جای خود حرکت کوتاهی کرد و گفت ببخشید ؟!

سلام کردم وهمچنان متعجب وارد شدم و روبرویش نشستم نمی دانستم چه باید بگویم از فضولی خودم ناراحت شدم ...خندید و

گفت: سلام به مادر ترنه ...