سورا

 
ترنه 26
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
 

باورم نمی شود زمان چه زود خود را در گذار زندگی می بازد و سریعتر از این قطار حرکت می کند .نمی دانم غریبه وادارم کرد یا چیز دیگری که به گذشته برگردم . شاید ترنه ام که حالا لابلای آواهایش صدایی آشنا می شنوم گویی می‌گوید و حرف می زند .هنوز خیلی زود است اما زمان می ‌گوید که  او بزرگ می‌شود و این تنها چیز باور پذیر زندگی من است. به غیر از او هیچ چیز را باور ندارم . نمی دانم چرا درگیر زندگی غریبه شدم .من حتی اسمش را هم نمی دانم گاهی تصادف بر دلایل علت و معلولی چیره می‌شودند . و من خوب می دانم که همه چیز از یک تصادف آغاز شد از یک کوهنوردی ساده در یک روز زمستانی از یک تلفن اشتباه از یک ...... و همه این یک‌ها صف کشیده اند چون سربازانی که گاه در خدمتند و گاه سرپیچی می‌کنند . غریبه که به سختی نفس می‌کشد .من که هر شب به دیدارش می‌روم و تکه هایی از زندگی را بازی میکنیم . و هردوتایمان سخت در پرسشی هستیم که نمی پرسیم.. اما از این سی سالگی ...

گاه حس می کنم صبوریم پایان می گیرد و فریاد میزنم .هرشب به خود می‌گویم امشب.. و باز دیگر بار در خود می‌روم و کنار می کشم ...خسته‌ام خسته خسته و خوب می دانم تنهایی انسان از درون فریاد می کشد مرا رها کن.

 

 

 

پاورقی: مثل اینکه داستان من قسمت ٢۴ نداشت نمی دانم چه حکمتی بود اما ٢۴ اسفند روز تولد مادر نازنینم بود و شاید حکمتی داشت ....