سورا

 
ترنه 27
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

غریبه سالهای سال را تنها زندگی کرده بود . از شهری به شهر دیگر – کشوری به کشوردیگراین میان مثل این قطار روزهایی را همسفر داشت و روزهایی هم بی همسفر بوده . وقتی این چنین انسان رها باشد زندگی شیرین تر می شود . او  خوب می داند چیزی دراین زندگی ارزش پای بندی و ماندن را ندارد و مثل اب روان در حرکت است و دل نمی بندد . در عین حال مهربانی می کند . به او حسودیم می شود وقتی شبها از سفرهایش برایم می گوید . اسمش را می گذارم جهانگرد کوچک , چون مثل پسر بچه ای آرزوهایش کوچک و کوتاه است . عکسهایش را نشانم می دهد و من زمان را گم می کنم وقتی با او هستم . چه اهمیتی دارد امروز 5 شنبه باشد یا 4 شنبه وقتی نمی توانی از این قطار پیاده شوی و باید بروی ,میپرسد تو همچنان می گردی دنبال جایی برای زندگی؟

و من یادم می آید ازخودم ,از گذشته ام  گریخته ام چرا که بودن آزارم می دهد . می روم که به یاد نیاورم حتی روزهای خوبم را  چرا که(( خاطره ها هی چکه می کنند روی گونه هایم )) می گویم دوست داشتم کودک می ماندم  , سرخوش اما زندگی تلخ تر است و من مثل یک معتاد به قهوه عاشق ای تلخی ام .

می گوید: همین جا زندگی کن توی این قطار – شاید هیچ وقت به مقصد نرسی ؟ می خواهی تمام مسیر را زجر بکشی ؟! هیچ هدفی ارزش این را ندارد که تو راهب شوی. چون نهایتش ممکن است 50 درصد برسی و 50 درصد نرسی ...

او خوب می داند من سرگردانم! خجالت می کشم

می گویم : من یک بار زندگی کردم در اوج در لحظه بخاطر خودم و... این برایم کافی است و حالا این تنهایی را دوست دارم

می خندد : با تمام وجود ؟ این تنهایی را دوست داری ؟ پس چرا ترنه را با خودت اوردی ؟ برای اینکه تنها نباشی. همه ما آدمها از تنهایی می ترسیم . وقتی کودکیم می ترسیم مادر ما را تنها بگذارد بزرگتر که می شویم می ترسیم دوستان تنهایمان بگذارند و بعدها همسر و فرزندان .اما تو جوری زندگی کن که تو را تنها نگذارند رها و رها دوست بدار.ما بلد نیستیم برا خودمان و تنها زندگی کنیم. به هر حال ایستگاه بعدی ما پیاده می شویم و به ایل می رویم .نمی دانم چقدر فرصت دارم یک روز؟ یک روز اگر بمانم یعنی دو رزو می مانم .یک ماه یعنی 2ماه دیگر و... اگر دوست داشتی می توانی با ما به ایل بیایی , میان چادرها و شیهه اسبها . مطئنم ماه بانو آنقدرها می داند که تو بتوانی مادر خوبی باشی . به این فکر نکن که آنجا جایی برای همیشه است . حرکت کن و فکر کن تو به تنهایی می توانی , همانگونه که توانستی ترنه را حفظ کنی اما به این هم فکر کن که او ممکن است روزی از آن تو نباشد . بپذیر..

اشکهایم رها می شود , خاطره هایم رها می شوند , اما هنوز فردا روزی است که تصویرش سفید سفید سفید است .خالی خالی