سورا

 
ترنه 28
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳
 

امشب تمام تلاشم را می کنم که که که

چه فایده اگر من همه تلاشم را بکنم که انچه می خواهم بشود چه فایده چون انچه میخواهم از دستهایم سر می خورد و زندگی مرا می کشاند میان واقعی ترین ها .چه فایده وقتی بزرگ می شوی عاقل می شوی و می دانی رویاها رویاها نزدیکند اما فقط رویا هستند چه فایده که این قطار برود به ایستگاه اخر و تو هنوز بخواهی که برود واقعیت این است که تمام می شود و دیگر نمیرود .

چند روزی غریبه را ندیدم و حالا هم و این روزها همه شبیه هم شده و من دلم میخواهد روزهای شبیه به هم تمام شود. به رستوران تاریک می روم و میدانم که امشب غریبه هم انجا نخواهد بود پس با خیال راحت می شود یک فنجان قهوه خورد وخاطرات را ورق زد و غر زد و گریست .شاید سبک شود بار این قطار که سنگین می رود. این روزها را فکر کردم .

کسی گفت عزیز نگران نباش این روزها همه انسانها تنها هستند حتی انها که به ظاهر نیستند

من نگران تنهایی انسان نیستم من خوب می دانم هر انسانی چقدر تنها است من نگران انم که هر انسانی به خاطر تنهایی سرگردان شودو به دنبال سر پناه و از تنهایی به کسی پناه ببرد. نه بخاطر دوست داشتن و عشق...

چه چیزهای بی اهمیتی .توی این قطار نشستی و کاری غیر از فکرکردن نداری و من هر روز بعد از یک رویا بافی و مرور به خاطره ها خودم را ادب می کنم برای ادامه دادن باید قوی تر بود  و من خسته شده ام از این قوی تر بودن دیگر بس است.

ترنه ام خسته شده از ادامه این سفر طولانی و چاره ای نیست باید از جایی دوباره شروع کرد.زندگی گاهی می دود و تو هم باید بدوی . پس ما در ایستگاه اخر پیاده می شویم