سورا

 
ترنه 29
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱
 

سفر  قطار که به انتها می رسد حس می کنم چیزی میان این قطار جا مانده .آنچنان در درون من است که انگار زندگی را ترک می کنم اما خوب می دانم سرعتش باعث شد سریعتر تصمیم بگیرم .شاید فردا حتی لحظه‌ای دیگر خیلی دیر باشد . سی سالگی ام را درونش جشن گرفتم و بسیار دوستش داشتم دلم می خواست قبل از پیاده شدن غریبه را نبینم .نمی دانم زیاد روی درستی و غلطی این کار فکر نمی کنم وقتی قرار شد ماه بانو کمک کند برای بزرگ کردن ترنه و کنار غریبه باشیم این برای زندگی کوتاه ما کافی است و عجیب دلم هوای باد کرده تا میانه دشت بر من بوزد و رها شوم .قطار به مقصد که نزدیک می شود چون کودکی برای آغاز، هیجان زده ام و پر از اضطرابم نمی دانم قرار است چه اتفاقی بیافتد حتی اگر کسی هم بداند و بگوید باور نخواهم کرد .عجیب دلم می خواهد هر لحظه غیر قابل پیش بینی باشد .عجیب هوای دویدن دارم .. ماه بانو هیجان زده است بعد از مدتها به ایل بر میگردد .از وقتی دخترکی کوچک بوده با پدر بزرگ غریبه از انجا رفته بوده و حالا به خاطر غریبه به انجا بر می گردد و نگهداری از کودکی دیگر او را به زندگی بر می گرداند انگار دوباره جوان شده .وسایلش را جمع می کند و من همچنان خودم را مرور می کنم و بسیار  لذت بخش است . می دانم رفتن به ایل به من فرصتی نخواهد داد برای مرور خودم پس این لحظه ها را میبلعم . می دانم انجا هم به کوتاهی این قطار خواهد بود .کوتاه کوتاه زندگی اینگونه است. این روزها هر لحظه انچنان برایم ثبت می شود که انگار حافظه ام کش می آید .و من قرار از دیگر کونه دوباره آغاز کنم و برای ترنه ام آرزو می کنم که اینگونه زندگی کند رها .او نمی  تواند تمام عمرش را درون این قطار بماند و سفر کند و تصویرش را می بینم که میانه دشت می دود و صدایش بالهای فرشته ها را تکان می‌دهد.تمام می‌شود شبی......شاید فردا

مهربانتر باش