سورا

 
ترنه30
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱
 

قطار به ایستگاه اخر می رسد. باز از آن اتفاقاتی که منتظرش هستی اما وقتی رخ می دهد انگار چیزی از قلبت کنده می شود و میخواستی برای همیشه داشته باشی و نشده.

قطار آرام آرام جایی می ایستد که انگار بین زمین و هوا است چیزی شبیه به ایستگاه نیست اما اینجا ایستگاه اخر است اما اخر سفر نیست .شاید این آن جمله‌ای باشد که در این لحظه تسکینم می دهد و خود را به امید کوچک دیگری گره می‌زنم.

مسافران زیادی در قطار نمانده اند که پیاده شودند جز غریبه .ماه بانو من و ترنه و چند نفری که زبانشان را نمی‌فهمم اما چهره هایشان آفتاب سوخته و خشن است اما چشمان مهربانی دارند.

هیچ چیزی نیست برای انکه حس کنی جایی روی زمین هستی نه سالن انتظاری انگار اینجا کسی هرگز منتظر نمی ماند و نه کافه ای و نه هیچ چیز دیگری جز کلبه سوزنبانی که حتماً تمام سالهای عمرش را انجا گذرانده و شبی هم در ان تمامش می‌کند و جنازه های قطارهای کهنه که دور تار ما هستند و تا چشم کار می کند دشت است و دشت ....

غریبه انگار جانی دوباره گرفته و ماه بانو با چشمهای نگرانش رد پاهایش را نگاه می کند مگر خدای ناکرده چیزی او را آزار ندهد بر حس مادرانه اش رشک می  برم و ترنه را که هنوز خواب است تو کیسه بغلی از جلو آویزان می‌کنم که راحتتر بتوانم وسایلم را حرکت بدهم . اویزانم هنوز به زمین و هوا و لحظه‌ای شک تمام وجودم را می‌گیرد و قطار هنوز آنجا ایستاده هرچه برمی‌گردم هنوز انجا است و نمی‌رود انگار می‌خواهد بر شک من بیشتر صحه بگذارد . ماه بانو به غریبه اصرار می‌کند که سوار قاطر بشود و انرژی‌اش را حفظ کند اما او می‌خواهد پاهایش خاک را حس کنند و من سوار می‌شوم و چشمهایم می‌سوزد و سکوت می‌کنم و ماه بانو انگار فهمیده انگار شک را در چشمهایم دیده ترنه را از من می‌گیرد و در کنارم سوار قاطر دیگری می‌شود و من همچنان به قطار نگاه می‌کنم که هنوز ایستاده هر لحظه حس می‌کنم که می‌دوم و سوارش می شوم و چشمانم را باد خیس می‌کند و من همچنان جلو می‌روم و شک می‌کنم هر قدمم چیزی سوی گذشته باشد........

باد دیوانه موهایم می‌شود و من هم آزادش می‌گذارم یک دل سیر عشق بازی کند