سورا

 
سکوت 1
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٢
 

 

سکوت 1

آسمان  انگار چسبیده به بود به زمین و روی شاخه های سر با فلک کشیده ستاره چیده بود و هرچی میرفتی نمی رسیدی . دلم می خواست روی شن ها بخوابم و همانطور خیره به ستاره ها برایشان داستان سر هم کنم وبه صدای خزیدن حشرات روی ماسه های یخ زده گوش بدم . اما پاهایم خسته تر از آن بود و شانه هایم می سوخت از بار سنگین کوله .چیزی بیشتر نمانده بود به کاروانسرا .یاد حرف دوستی افتادم که نصیحتم می کرد : یاد جونیات کردی ؟، از تو گذشته حالا چرا اینجوری  آخه, بی پولی ,توانش و نداری ,اصلا چرا این راه دور. بیا بریم شمال لب آب صبح ماهی تازه هوای خوب دیگه وقت اینجور سفرها نیست .

وقتی راه افتادم مطمئن شده بودند که به سرم زده

اما انگار روزها منتظر بودم که اینهمه با خودم تنها باشم و به همه آن چیرها که می خواستم و دارم فکر کنم و هیچ چیز منو بیشتر از این راضی نمی کنه که یه وقتهایی شدیدا مال خودم باشم . چیزهایی که می خوام بخونم و هیچ صدایی نباشه جز صدای طبیعت که همیشه پر از انرژیه واسه من.

با همین فکرها سریعتر می رسم . کاروانسرا پر است ازصداهایی که از قرنها پیش به گوش می رسد و شک دارم که بویی از انسان زنده را هم بشنوم اما به هر حال سقفی است برای خوابیدن . نزدیک که می شوم سگی پارس می کند و  انگار جنایتکاری با شمشیری خونین را دنبال می کند . با این کوله و پاهای خسته توان دویدن ندارم. خودم را به اولین بلندی می رسانم و او همچنان دندان به پوست واستخوانهای پیر من تیز کرده . آنقدر پارس کرد که گفتم الان همه مرده های این منطقه را هم بیدار می کند.

پیرمردی که دستار سفیدش از دور مثل روحی بود که برای نجات می آمد نزدیک شد .سگ آروم شد و من هم به کمک پیر مرد راهی دالانهای آجری کاروانسرا شدیم که بوی پهن شتر می داد. توی یکی از اتاقها ,چراغی روشن بود و دورتادورش پشتی بود و گلیمی نخ نما و سفره ای که رویش نان بود و ماست و کوزه ای گلی و اشکنه ای توی ماهیتابه ای که بوی دود می داد ....