سورا

 
سکوت 2
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤
 

 

پیرمرد چیزی نمی پرسید فقط جواب می‌داد انگار ماندن توی این کاروانسرای قدیمی از هر چیزی بیشتر کم حرفش کرده بود یا غریبه ها را تحویل نمی گرفت . این جور جاها ورود یک غریبه یعنی شکستن سکوت و وارد شدن به حریم بزرگی که مدتهاست مال تو بوده ...

وقت مناسبی نبود نه برای قضاوت و نه برای اینکه بتوانی لحظه ای بیاسایی. پس جواب همه نگاههایش را با لبخند دادم تا لحاف کهنه قدیمی اش را برای خوابیدن قرض دهد . دلم می خواست توی کیسه خوابم بخوابم به یاد همه روزهای خوبی که داشتم و شبهای کوتاهی که مرا در خود جای داده بود اما به نشانه پذیرفتن محبت پیرمرد کیسه خوابم شد بالش . چیزی به صبح نمانده .و من بو می‌کشم هوای کویر را که سرد و یخ زده از کنار من عبور می‌کند و یاد اولین باری که هوایش را تنفس کردم . و با همه این یاد ها خوابم برد.