سورا

 
سکوت 4
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤
 

 

باید یک جوری اعتماد این پیرمرد رو جلب می‌کردم نمی دونم چرا برای حرف زدن با من انقدر سخت بود شاید کویر و تنهایی اینقدر آدم رو سخت می‌کنه پس می‌تونم خوشحال باشم که عاقبت به خیر شدم و سخت شدن رو هم تجربه می‌کنم . تمام روز رو به عکس گرفتن و نگاه کردن گذروندم اما می‌دونستم اون هم در حال کشف کردن منه؟ از این بازی خوشم اومد. غروب از رنگ خورشید و آسمون گریه ‌ام گرفته بود نشستم توی حیاط و به کوهان شتر پیر مرد تکیه دادم حس خوبی بود اومد کنارم و گفت می‌خوای یه چایی بخوریم و یه چپق دود کنیم ؟ روم نشد بگم من و دود؟ تا به حال نشده بود اینطور با کسی رو دربایسی داشته باشم و به هم کلامی با او قبول کردم . چایی که می‌ریخت گفت : غروبهای اینجا دلگیر تره نه؟ مثل به یه دل شکسته حرف می زد نه کسی که بیابون سختش کرده باشه . گفتم : ناد علی تو دلت بیشتر از همه برای چی می‌گیره که میگی غروب اینجا دلگیر تره .؟

گفت: ای آقا آدمیه دیگه دلش می‌گیره طفره رفت و مثل همیشه نعلبکی رو هورت کشید و بعد خیره شد به استکانش

گفتم ناد علی تو هیچ قوم و خویشی نداری؟ بعد خجالت کشیدم رسم ادب حکم می کردکه چیزی نپرسم . چشمهاشو پنهون می‌کرد و گفت: اون زمانها که جون بودم و کاروان بار می‌بردم و می آوردم کلی چشم دنبالم بود آقا به الانم نگاه نکنین که طوفان بیابون خط خطیم کرده  و بعد چشمهاش برق افتاد . یه بار که چند تا مسافر هم دشتم از یه آبادی رد شدیم و آنجا شیر و خرمایی خوردیم همونجا بود که دلمون گیر افتاد ..... آهی عمیق کشید و لبخند زد و گفت ای بابا آقا سرتون و درد آوردم ...

من اما رفته بودم تو رویا حرفهای اونو که می‌شنیدم انگار که گذشته جلوم راه می‌رفت نامه رو از جیبم بیرون آوردم رنگ کاغذ عوض شده بود از بوی تو هم فقط یه خاطره مونده بود...

(( مدتهاست دلم می‌خواد برات نامه بنویسم نه مثل همه اون نامه ها که از حال و احوال می‌پرسن که تو خوب می‌دونی حال من بی تو چگونه است . دلم خواست از اون روزی بگم که توی ایستگاه قطار چشمهای مهربانت من رو دنبال کرد یادته گفتم: من دل ندارم ،گفتی اینم دل دیگه چی می‌خوای ؟ گفتم : از دوست داشتن آدمها خسته‌ام نمی‌تونم . گفتی پس بذار فقط من دوست داشته‌باشم .....

دستهای تو بزرگ بود ودستهای دخترکمان کوچک  هیچ می‌دانی  دخترها هرچه بزرگتر می شوند بیشتر نیازمند دستهای پدرانه اند . هیچ می‌دانستی بهانه های کودکی‌شان بزرگتر می‌شود و شاید می‌دانی ....

سخت تر از اون می دانی چیست؟ حالا موهای سفیدم را رنگ نمی‌کنم ، نمی شمرم . حالاابروهای سفیدم را نمی‌چینیم می‌گذارم برف ببارد و من از خاطرات تو بگویم .

می‌بینی زندگی چه بازی ساده‌، تلخ و شیرینی است . مثل مزه خرمالوها

سخت تر از آن وقتی است که می‌دانی درست ترین تصمیم منطقی زندگی جدا از احساسات راه می رود.

و حالا سخت ترین آن است که دخترکم می‌داند که من دوستت دارم وتو نیز و ما نیستیم  و چشمهای پر از سوالش را جوابی نیست تاروزی که او هم 40 سالگی اش را تجربه کند. بعضی حرفها زدنی نیست.

بعضی آدمها باید رها باشند و او هنوز نمی‌داند بیا این رهایی هدیه امسال تولد تو .هرچند رها بودن زیباست و رها دوست داشتن زیبا تر اما می دانی قلبم خالی خالی است و من هیچ ناراحتش نیستم زیرا تو دوباره دوست داشتن را به من برگرداندی و من خوشحالم که انسان ماندم و زمینی .

گاهی توی مسیر زندگی پیش می‌آید که گاهی کم کمک جریان زندگی بعضی چیزها را پررنگ و کمرنگ می‌کند .سفر ، کار ، سفر ،کاراین حلقه تو بود و سفر ، کار ، سفر ، کار حلقه من   حلقه هایی که در کنار هم حرکت می‌کنند دو حلقه جدا بچرخ .....

حالا اینجا که هستم آسمانش پر از ستاره است و ستاره های شبهای کویر را از اینجامی‌شمارم و می‌دانم باز تو جایی توی کیسه خواب سبز ارتشی من چشمهایت را می مالی و می خوابی ...

دیدی چهل ساله شدم و تو نبودی .... من چقدر دلم برای آن دخترکها با لباسهای رنگی و شالهای پولکدار و رنگها و چادرهای سیاه تنگ شده و پبرزنی که مرا میهمان سفره اش کرد ومن از او در آفتاب عکس گرفتم . ولی حالا دخترکم سرخپوستها را بهتر ازایل می‌شناسد و من هم هیچ حوصله تاریخ ندارم تا برایش از سبیل های بلند اجداد تو بگویم و از آن تابلو نقاشی کاخ سعد آباد که صورت ستارخان و باقرخان را نقاشی کرده بودند بگویم. که تاریخ دروغ بزرگی است مثل خوشبختی و بدبختی ما آدمها ....))

نادعلی رفته بود ...... ستاره ها را با تو می‌شمارم بیا امشب اشکهای من رو از روی گونه هایم بردار دلتنگ تو ام .