سورا

 
سکوت5
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦
 

ناد علی رو حسابی ترسونده بودم چون امروز هیچ سراغ من رو نگرفته بود . شاید فکر می‌کرد من رو ناراحت کرده مهمونی که توی این بیایبون شاید نوبرشه ! به هر حال شاید هم ناراحتش کرده بودم و برده بودمش به گذشته های دورش که خیلی وقت بود خاکر گرفته بودند . از صبح رفتم سراغ دوربین و چرخی زدم اما انگار هیچ سوژه ای نبود و شاید تصویرهای ذهنم انقدر روشن بودند که اجازه دیدن نمی دادند . به هر حال دست خالی برگشتم . به یاد گذشته ها رفتم سراغ ناد علی دلم می خواست چند تا پرتره خوشگل ازش بگیرم اما دیدم زیر نگاه دوربین من حسابی سخت نگاه میکنه. شاید اون نمی دونست که من چقدر عاشق این تنهایی هستم و عادت کردم و نمی‌دونه که چقدر خوبه که چیزی مثل یاد آوری گذشته من رو برده دوباره به غار تنهایی خودم . اما به قول دوستی شاید همه اینها عادت نباشه فقط یه تلقین باشه ... اینها هم شدن نادانسته های حالای من .. . گفتم :ناد علی دوست نداری ازت چند تا عکس بگیرم .؟ ایستاد و گفت : ای آقا این صورت چروکیده که عکس گرفتن نداره.. یاد آن روزهای خوب آفتابی افتادم که سری به سیاه چادرها زدیم .. توی راه آنقدر زیاد بودند که نگو و من هم چه هیجانی داشتم برای وارد شدن به آنها ،اما کمتر کسی به ما رو داد تا به حریمش وارد شویم. جز خانواده ای که پدر در بستر بیماری بود و یک دختر جوان با سایه بان شهری غذا را می کشید و زنی که سخت از روزگار چروکیده بود. چه عکسهایی شدند من عاشق آن روزم هنوز هم ...چادری که هیچ زیوری نداشت و من هیجان زده، از خر سفید سیاه چادرها، روی پالانش نشستم .... امان از این دریچه که هر چه می نگرم از آن به گذشته می رسم . آفتاب داشت می رفت من هم فرصتی نداشتم تا به تنهایی خود برسم باید زودتر به ناد علی نزدیک می شدم . شاید این هم وسواس پیری است ؟! نمی دانم اگر او بداند که من آمده ام بمانم برای همیشه ! چه خواهد کرد ؟ همیشه ای که نمی دانیم الان است یا 1ساعت دیگر و یا سالها بعد ؟... گفتم نادعلی به من نهارکه ندادی اما بگذار شام را من بپزم قول می دهم که ثابت کنم تنهایی به من چیزهای زیادی یاد داده . خندید : خندید! گفت : ای آقا یعنی آشپزی من اینقدر بد بوده که خودتان به فکر غذا پختن افتادین ؟ نگاهی زیرکانه انداختم و گفتم : نه نادعلی پیر مردها گاهی دلشان می‌خواهد که دیگران تعریفشان را بکنند من هم که هیچ هنر دیگری ندارم .نه می توانم خوب خاطره تعریف کنم .. که حتی اشک خودم هم در می‌آید و نه خوب عکس می گیرم پس بهتر است که یک غذایی بپزم که شکمهای بزرگمان حداقل تعریفی بکنند بلکه من یک هنری داشته باشم . خندید خندید باز هم خندید و من هم خندیدم که هنوز توی این دنیا شادی های کوچک کوچکی هست حتی اگر قلبت از همیشه خالی تر باشد .