سورا

 
سکوت 6
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸
 

از آن شب خیلی شام ها رامن پختم ، ناد علی هم هی هر شب متعجب تر از شب قبل بود . به قول خودش که دور دنیا راگشته بود با این غذا ها من هم مثل همه پیرمردها از تعریفهایش دلم غش رفت . به تنهایی های هم خو کرده بودیم و روزگار را آرام ارام میگذراندیم .آمدن میهمانهای من نزدیک شده بود و من نمی‌دانستم صحبت از این میمهانها ناد علی را رنجیده می‌کند یا او هم دلش می خواهد گاهی هیاهویی در میان ستونهای آجری اینجا بپیچد. اما بهار همیشه بهانه خوبی است برای دور هم بودن .شام مکزیکی تند پر از ذرت را روی سفره پارچه ای ناد علی چیدم و کمی از آداب غذا خوری انگیلسی ها صحبت کردم . اخم کرد و گفت آقا چه خوب شد که من اهل انجا نیستم وگرنه همیشه گرسنه می ماندم . خندیدم و گفتم : غذای مکزیکی را بیا با شیوه تو بخوریم خاکی خاکی و کلی از شوخی های یخ کرده هم خندیدم . گفتم ناد علی برای سال جدید سفر نمی‌روی ؟ میهمان نداری؟ چشمانش به دور دستها خیره شد و گفت: ای آقا من مدتها است که میهمانی ندارم جز شما نمی دانستم از از موضوع خوشحال باشم یا ناراحت !اما دل رو به دریا زدم و گفتم : اگر من چند تایی میهمان داشته باشم مزاحم تو نیستم؟ گفت : نه آقا حتما اونهام مثل شما غذاهای کنسروی می خورند و عجیب غریبند ..... و بعد خجالت کشید گفتم : ناد علی من عجیب غریبم؟ گفت : نه . اما انگار فقط خودتانید و خودتان که زندگی می‌کنید .... گفتم : مثل تو گفت : ای آقا کی می‌دونه تو دل ادمها چی می‌گذره گفتم : حالا که این سقفهای اجری قدیمی میهمانی جز من و تو ندارند بیا برای سفره هفت سینمان فکری بکنیم . یاد ان روزها به خیر پدر همیشه پای سفره هفت سین وقت سال نو گره می کرد ...بعدها من و بعدها .. انگار دیگر کسی کنار هفت سین نبود .. اصلا هفت سینی نبود. ناد علی گفت: اما آقا اینجا همیشه من برای خودم فهت سین می‌چینم روی ترمه قدیمی مادرم و توی همین کاسه سفالی های آبی رنگ لای قران هم عیدی می گذارم برای کسی که هرگز نیامد... می‌بینی عید همیشه بوی نداشته ها را می دهد اما بیا امسال حسرت هیچ نداشته ای را نخوریم .انگارهرچه کمتر زمان داری قدر داشته ها را بیشتر می‌دانی . به خودم می‌خندم که نصیحتهای خودم را هم گوش نمی گیرم. خواستم از خاطره های عیدهای رفته حرفی بزنم اما انگار از هر که می گفتم یک خدایش بیامرزاد پشتش از نادعلی می شنیدم ...دلم گرفت از رفتن همه آنها که خدایشان بیامرزاد .یاد حرف یک دوست افتادم توی تشییع جنازه عزیزی ((گفت: انوش هم رفت تو قاب ما کی میریم تو قاب؟))حالا اگر من یک اتاق می داشتم تمام دیوارش می‌شد با قابهای رفته ها پر کرد .چقدر دلم خسته است .حالا از این همه تنهایی که گذشته و ندیدمش. سخت شده حرف زدن خاطره گفتن چون همه چیز وصل به گذشته و همه گذشته یه جایی توی خاکن یا اینکه یادشون و دادن به خاک آدمها میان و میرن و دوستی ها ع خاطره ها ، حرفها و همه چیز توی این مشت می مونه .... ناد علی شاخ در اورده بود مشت؟! نادعلی میگن قلب ادمی اندازه مشتشه با تعجب دستش رو مشت کرد گفتم: امان که همه چیز این تو جا میشه و خالی نمیشه