سورا

 
سکوت7
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٤
 

گاهی آدم گیر می کنه توی روزمرگی یه جوری شاید ترسو بودنم من و توی این دردسر انداخت یا زیادی مراعات نادعلی رو می کنم که نمی تونم بهش بگم که من برای چی اینجا هستم. یه لحظه هم اگر به این فکر کنم که کسی بیاد بدون مقدمه تنهایی و جای امن من رو بهم بریزه به ناد علی حق می دم . اما دیگه شاید وقتش شده که بدونه ,من هم فرصت زیادی ندارم. شاید بیتشر ترجیح می دادم شبها تا صبح بشینیم و مثل همه پیرمردها وراجی کنیم و گاهی هم به یاد گذشته های خیلی دور بلند بلند بخندیم آدمها هرچند از هم خیلی هم دور باشند همیشه وجوه اشتراکشون رو خیلی سریع پیدا می کنند . شاید اولین وجه اشتراکمون آسمون کویر بود و تنهایی ....

یعنی اون هم از این تنهایی خسته شده .شاید برای جفتمون خوب بوده ... امشب دوباره سراغ گذشته ها رفتم اما یه جورایی ازش خسته ام هی سر زدن به گذشته و فکر کردن بهش ,یاد آوریش , انگار یه جایی وسط گذشته ها جا موندم اما قشنگترین چیز برام آثار گذشته بود , این که فکر کنی چیزهایی که داریم آدمهایی که دور برمون هستند یه جایی توی گذشته به تو وصل شدن که شاید واصل اونها دیگه وجود نداره اما آثارش خیلی دوست داشتنی و عزیز هنوز هست وشاید خاطره هاش هم هنوز هست ...گیر کردم بد جوری گیر کردم ....

شاید شروع کارها دوباره من رو سرزنده کنه و بتونم کودکی رو دوباره امتحان کنم

نادعلی قلیون رو چاق کرده بود و گیوه هاش رو هم تا کرده بود و پاهاش رو می کشید و نزدیک می شد اخمی کرد و گفت شازده آشپزباشی پاشو یه چایی بیار که می چسبه و من هم رفتم سراغ کتری سیاه روی آتیش , همه مزه چایی اینجا به همین کتری سیاهه!

وقتی برگشتم دیدم خم شده رو کاغذهای من , نقشه های من , نمی دو نستم فهمیده اینها چیه و به چه دردی می خوره یا نه ؟! هول کرده بودم .سینی چایی رو گذاشتم و گفتم بسه دیگه بابا یکمی کم بذار ریه های ما خراب بشه . اما توی فکر بود !

کنارش نشستم و گذاشتم حسابی کاغذهای من رو بررسی کنه ؟ و با چشمهای پر از سوال به سوی من برگشت:؟

گفت: آقا شما مهندسی؟ یا عکاس؟

گفتم: نادعلی هر دوش ! یه فکرهایی توی سرم هست که دوست دارم تو هم بدونی یه چیزی که شاید خیلی واسه من رویای باشه اما یه کار جالب و موندگاره هستی؟

گفت: آقا ما کی باشیم که نظر بدیم اما چی هست؟...