سورا

 
سکوت 8
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩
 

گاهی چاره ای نیست جز خوب بودن

نادعلی غرق نقشه ها بود دلم می خواست بدانم توی سرش چی میگذشت که هیچ نمی گفت . می  ترسیدم ! امان از این ترس که همیشه با من است . انگار وقتی پیرتر می شوی ترسو تر هم می شوی . برایش توضیح دادم که این نقشه جایی است که من میخواهم بسازم شاید آخرین اثر از پیرمرد بی خانمانی مثل من ....

گفتم از اینکه همیشه مسافری بودم که جای امنی پیدا نکرده دلم می خواهد برای مسافران اینجا , جای امنی بسازم شاید یه جورایی خیلی خاص که خلوت دوست داشتنی ترین جای زمین را بر هم نریزم

نادعلی پوزخند میزد و من خیال می کردم

شاید پیش خودش می گفت تو خودت به تنهایی خلوت من رو بهم زدی وای به حال اینکه ....

دلم خواست بروم و کمی آسمان را نگاه کنم شاید دلم می خواست گم می شدم  لابلای شنهای خنک و کسی پیدایم می کرد ....

زندگی گاهی یک بازی کودکانه است که ما پیچیده اش می کنیم .به سادگی یک دویدن میان دشت کویر و گم شدن! یاد داستان قدیمی اسکندر افتادم نوجوان بودم مادر کتابش را برایم خریده بود ((سرزمین ظلمات)) چقدر گیج فرو رفتن اسکندر بودم که برای جاودانه شدن به ظلمات حمله کرد و چقدر پیچیده بود .... ولی انگار در زندگی من هر روز دری بود برای رهایی که به ظلمات می رسید.

چرا هیچ احساس خوبی ندارم از انجام همه این کارها که دلم می خواست . انگار این دوست داشتنها خیلی قدیمی شده , کهنه شده و دیگر انجامش مرا خوشحال نمی کند .شاید .. همیشه لحظه های نا امیدی هست .

روی شنهای خنک دراز کشیدم  و ستاره ها  را رها گذاشتم تا امشب هرچه می خواهند با کویر عشق بازی کنند . پیری ترسو ترم کرده. یاد آن شبی افتادم که از صدای خرسی که فریاد می کشید و گله شغال توی جنگل خوابم نبرد ..کجا بود؟! سالهای دور اولین بار توی کیسه خواب سبز ارتشی وذوق سفرکه بیدارم نگاه می داشت . چه خوب بود .یاد مادر می افتم که همیشه منتظر بود کوله ام را ببندم و بروم. می گفت تو جایی بند نمی شوی .6 ماه کار می کنی و 6 ماه سفری.شاید او راست می گفتم . شاید هم دوستی که می گفت چرا فرار می کنی ! از چه فرار می کردم از کودکی ام که مثل روزگار آدم بزرگها بود .یا از لحظه های تنهایی پدر و اشکهایش ! شاید از روزهایی که همیشه شریکی بود برای خراب شدنشان , بیشتر از همه از ترسهایم فرار کردم . برایشان تاوان سنگینی داده بودم .از دست دادنها ....و بیشتر از همه شاید گناه از دست دادن پدر بود که همیشه فراریم می داد از آن آب و هوا که عاشقش بودم . شاید اینگونه بود که سفر راه نجاتم شد ازترس.وقتی شبی کنار آبشار کنار یک گله روباه خوابیدم. ترس همچنان با من بود اما اینبار دلنشین.... شاید باز هم افکار مالیخولیایی بود که خواب را از من گرفت . شاید ...

دستم را فرو کردم توی شنها شاید این هیجان همراه با غم را کمی فرونشاند.

گاهی چاره ای نیست جز خوب بودن , حتی گاهی داستانهای ذهنت هم فراتر از یک قدم پیش نمی رود ... کاش بودی و پیدایم می کردی می دیدی و قتی چشمانت جستجویم میکنند چگونه ضربان قلبم را حتی ستاره هم می شنوند .

دیگر حتی آسمان هم شهاب باران نمی شود که به هوایش آرزویی کنم

شاید خوب می داند چشم پیرمردها دورها را خوب می بیند و آرزویی ندارند .

می خواهم آرزو کنم .... گم شوم توی شنهای خنک و شعله هایم را زیر خاکستری شنها پیدا کنی ....