سورا

 
کمک کمک کمک
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱٦
 

نمی دونم چرا داستان به اونجا که میرسه اون شخصیتی که یه عمر منتظرم تا بیاد تو یه هو یادم میره یا نه اصلا نمی دونم باید چه بلایی سرش بیاد .یهو اول دلم واسه اونی که منتظر مونده میسوزه مگم کاش برگردم و از اول دیگه این همه سال انتظار نباشه پس اونوقت تکلیف داستان چی میشه ؟ نه بابا این همه ادم یکی دیگه این داستان و مینویسه بی خیال .اما نه من الان وسط سالن انتظار فرودگاه نشستم از توگیت بزرگ پروازهای خارجی یه پیرمرد با موهای سفید داره میاد تو.(کات)این یه تصویر فقط همین .اما اونطرف یه لانگ شات دیگه تو شیشه های آیینه ای گیت بزگ لابلای جمعیت وشلوغ پلوغی یه زن هست باریک وشیک پوش انگار که سالها منتظر مونده .همین فقط این تصویرها .آره اینا میخواستن بشن شروع یه داستان همونی که اول اول گفتم گیر کردم که چه کنم.!اما منم اون دور دورا دارم مینینم چی میشه آخر قصه چیه ؟زن اروم اروم حرکت میکنه انگار که شک داره .مرد اما لبخند بر لب داره دنبال میگرده توچشاش یه برقی هست (.کلوز اپ) اخر تصویر یه حلقه است .حلقه زن!؟حالا آیا بازم زن حرکت میکنه یا نه؟ ...؟؟؟؟؟اما مرد تنهاست!

فکر ممیکنم باید یه جورایی تصویرا برگردن عقب .فیلم نامه عوض شه.یا نه واقعیت یه چیزه دیگست.بابا بی خیال واقعیت اینا همش فیلم آخر فیلم وتو بگو چی میشه ؟دوتا دوست بعد سالها همدیگرو میبینن؟؟؟