سورا

 
نقاشی خیالی
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤
 

 بخاطر دردهای نگفته

 

سیگار میان انگشتان ظریفش خاکستر می شد. در تاریکی اتاق هر پک ستاره ای بی فروغ بود که رو به خاموشی می رفت . خورشید آخرین قدرتنمایی های زمستانی اش را با پرده کلفت اتاق به رخ می کشید . تنها نمیه صورتش را روشن می کرد که گوشه چشم تنگ شده به ناخنهای پایش می نگریست . هربار پکی محکم به سیگار می زد و انگار در سایه روشن اتاق نقاشی های فرضی می کشید .زن نیمه های تاریکش را جستجو می کرد, انگار هرگز کشف نشده و هر بار اکتشافی دوباره است.

خاکستری سیگار به انتها رسیده بود و مرد همچنان نیمه روشنش سرگرم نقاشی های خیالی بود. زن زیر سیگاری را گرفت و خاکستر را تکاند. دوباره آویزان به تخت برگشت. چشمهایش را بست .

آسمان گرفته تر از همیشه بود, برف اما نمی بارید .آخرین رگه های نور هم که محو شد صداها بر نقاشیهای خیالی مرد هجوم می بردند .زن پنجره ها را می بست .پرده ها را می کشید اما صداها از همه جا روی نقاشیهای خیالی راه می رفتند. زن دلش می خواست برف می بارید .نقاشیهای خیالی قرمز را سفید می کرد شاید با برف می شد همه چیز را از نو کرد .

مرد سیگار دیگری روشن کرد و افکارش از صداها انباشته شده گوشه چشمش که تنگ تر می شد زن دلش می گرفت .

و مرد خاکستر سیگار هم تسکینش نمی داد و پشتش هنوز سخت می سوخت از همیشه خمیده تر, انگشتان ظریفش را در ریشهایش فرو برد و زن دید که از همیشه سفید تر شده اند .در خیالش آرام موهای صافش را از روی پیشانی اش کنار زد پیشانی اش یخ زده بود , لبهایش را رویرگهای برجسته شقیقه ی مرد گذاشت . مرد چشمهایش را بسته بود و تصویرها را پاک می کرد . و صدا ها هنوز توی نقاشی ها راه می رفتند .رو به تلویزیون نشسته بود و آرنج روی زانو گوشه چشمش تنگ به تصویر ثابت نگاه می کرد . مردی بود با لبخندی زنده و چه شبیه به او بود.زن روبرویش نشست ، آرنجهایش را روی زانو گذاشت و کودکانه به چشمهایش زل زد وچشمان مرد می خندید و زن دلش می خواست سینوهه شود و بخارات مسموم را از افکار مرد بیرون بریزد . هیچ کلمه ای نبود. تنها صدا ها که حالا نزدیکتر بودند برای آنکه فاصله باشند بینشان. برف اما نمی بارید .زن در رویاهایش زخمهای مرد را نوازش می کرد . تصویر متحرک شد موسیقی سکوت را شکست و مرد دیگر دلش نمی خواست چیزی بشنود . خاکستر را تکاند و دستهای زن را گرفت . آرامشی بود بیرون آمدن از صدا ها و دردها که آن بیرون روی آسفالت خیابانها, شهر را در سیلابی با خود می برد.و زن مدتها بود یادش نمی آمد که لحظه ای از دلهره های خیابانها دور شده باشدو مدتها بود که آرامشی نبود . فکر کرد خواب می بیند , فکر کرد خیال و واقعیت در هم ادغام شده . دستانش را محکمتر گرفت احساس کرد در چیزی فرو می رود, بو کرد ! واقعی تر از همیشه چشمان نازک شده اش زنده بود .خندید! بوی خودش را می داد. یک دل سیر بو کرد برای روزهای تنهایی و ریه ها یش از عطر مرد پر شد.

هردو خسته بودند ...

صبح شهر از بوی دود آغاز شد و پچ پچ

برف اما نمی بارید . بوی خاکسترهای شسته بود و درختهای نیمه خشک ,آسفالتها یخ زده بودند و خیابان از همیشه ساکت تر بود .انگار انتظار شکست بغضی بزرگ را می کشید . زن شالگردنش را محکمتر بست یاد طناب دار می افتاد و پاهای آویزان و شلوارهای خیس , خیابان بوی تعفن می داد . زن هر روز مسیری تکراری را می رفت برای ساختن روزهای تکراری این هم بوی تعفن می داد.

صبح ها که فقط صدای پچ پچ کلاغها بود و عصر خیابان پر بود از آدمکهای رنگی و حالا مدتها بود شالهای آبی پشت ویترین مغازه ها انتظارش را نمی کشید .دریا شده بود خیابان و زن شنا نمی دانست .

خورشید از پرده های ضخیم و زرشکی اتاق گذشته بود و جای زن را گرم می کرد . ابروانش گره خورده بود صبح با صدای هم همه بود سوزش زخمها و افکاری که ته نشین نمی شدند. برف می بارید .... مرد سیگاری روشن کرد و افکارش را رها کرد همه جا بنبست بود و صدا ها همچنان روی نقاشی های قرمز راه می رفتند .دستانش را دراز کرد جای زن از همیشه سردتر بود.ملحفه ها را بو کرد .هزاران بو در هم تنیده بود ازمیانشان بوی آشنایی نمی آمد. و آدمکهای رنگی از جلو چشمانش گذشتند.سیگار به انتها رسیده بود .خیالش زن را دید که از پرده های ضخیم گذشت زیرسیگاری را گرفت زیر سیگار و خاکسترش را تکاند موهایش را از روی پیشانی کنار زد و شقیقه هایش را بوسید.

خاکستر روی ملحفه ریخت انگار تمام ملحفه خاکستری بود و بیرون برف می بارید و مرد حس کرد صورتش خیس شده ,می گریست.

زن , کودک, انسان بود که می گذشت و خیابان ها هر روز بوی تعفن می دادند ...برف هم بارید و قرمزی نقاشیهای خیالی را شست , وخیابانها قرمز شدند.ابرهای سیاه تکه تکه شدند و روی سنگفرشهای خیابان فروخته شدند .سهم زن سایه ای سیاه بود که بر قلبش کشید و روسری های آبی آرامش را به باد سپرد . آسمان آبی نمی شد .

مرد روی خاکستری ها اشک می ریخت و صدا ها هنوز در اتاق جیغ می کشیدند.

زن روی سنگفرشها راه می رفت و روی درختها مردهای به دار آویخته می دید. خیابان بوی تعفن می داد.

شب دیگر جای آرامش نبود ....

12/10/88