سورا

 
امروز 1
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٠
 

هیچ نیست , شاعرانگی کلماتم را تلخی ها برده اند . کودکانه روزگار می گذرانم و دوباره ترسهایم را می شویم . به روزهای که نیست و نیامده بگذار ترسهایم را همیجا آویزان کنم .بگذار با تو رها باشم و با خودم رها ...

مثل کودکی هایم بغض گلویم را می فشارد هرچیزی را که دوست داشتم وقتی به زبان می اوردم بغضم می ترکید حالا دوباره بغضم گرفته است . برایم روزها را نشمار من از هرچه تاریخ و تقویم است بیزار می شوم . بگذار خاطره های تو تصویر باشند و من که اولین هایم را تجربه می کنم ..

دوباره کودک می شوم , بیاو بپرس:

 آرزویم چیست؟

چه کاره دوست دارم بشوم؟

چه کسی را بیشتر دوست دارم ؟چند تا ؟

تا من بگویم من عاشق اینم که کنار دریا بدوم و پاهایم خیس شوند و سنگین , دوست توی جنگل مه آلود راه بروم و باران تنم را خیس کند .دلم می خواهد بلند بلند بخندم , دلم می خواهد بعضی صبحها خودم را به مریضی بزنم و کار نکنم. دلم می خواهد سربسر دوستانم بگذارم و بخندیم به خودمان به اداهایمان . آلبومهاو نامه های قدیمی را دوباره ببینم و خاطره مرور کنم وای ...

دلم می خواهد این زندگی پر از کوچکهای زیبا باشد .

همین امروز

همین امروز

را تا نهایت باش

فردا شاید ( همیشه پر از اما است)