سورا

 
امروز 2
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱
 

امروز هم از اون روزهای قمر در عقرب بود, ما همیشه عادت داریم پریشونیامون رو به گردن سرتوشت بندازیم .

امروز از اون روزها بود یا هنوز هم هست که لازمه بالش و بغل بگیرم و های های گریه کنم . چرایی رو نپرس .امرزو اینطوریه .

بعضی وقتها لازمه . انگار یه چیزهایی رو از دلم که پر تلاطم شده بیرون میکشه .

کسی می گفت تو به هیچ کسی نیازی نداری از بس مستقلی و دیگری دلش برایم می سوخت. من اینجام میان این همه احساس و تصویر متفاوت از خودم .نگاه که می کنم خودم را نوشته هایم را هم سانسور می کنم . ترس این روزهای من چیست ؟ تنهایی؟!

امروز دارد تمام می شود و من دلی رالرزانده ام آشوب کرده ام و چقدر این لحظه ناراحتم.

امروز تمام ترس من این بود که آنچه می اندیشم درست باشد . می ترسیدم که بگویی برو

و گفتی

شاید اگر نمی ترسیدم هنوز صدای خنده هایمان گوش دنیا را کر میکرد.

حالا تو بخند بگذار صدایت را منتشر کند این هوای لعنتی کش دار تابستان

 

١-- گفتم می ترسم حرف نزنم بهتره , گفتی بگو و من انچه نباید را شنیدم

٢-- دوست دارم این حسی که درونم را قلقلک می دهند