سورا

 
.....
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٤
 

 

اون موقه ها یادمه وقتی می رفتیم خونه مادر بزگ همونی که دورش پر از درخت بود و پله های گلی خوش بو داشت .دور تا دورش یه تراس بزرگ بود که میشد توش حسابی دودید.هنوز نرسیده توی هوای سبز و پاکش شروع میکردیم به دویدن وشیطنت.لابلای درختهای نارنج و پرتقال که واسه اقا بزرگ حکم بچه هاشو داشت بازی میکردیم .یادمه حتی یه روز یه نهال تازه اقابزرگر وبه جای چوب خشک از تو باغ کندیم و باهاش نمی دونم چی درست کردیم .غروب وقتی اقا بزرگ دید نهالش نیست کلی شاکی شد اما وقتی فهمید کار ماست هیچی نگفت.!تازه کلی هم رو سبزی های تازه کاشته خاله جون راه میرفتیم دنبال کفش دوزکها و مورو ملخهای باغ .دنبال چی میگشتیم یادم نیست فقط.!هیچ کسی هم حق نداشت بهمون حرفی بزنه .مامان شاکی میشد که اقا جون لوسشون نکن من اینا رو ببرم خونه مکافات دارم اما زمان فرمانروایی مون فرا رسیده بود و ازدست مامان وبابا کاری بر نمی اومد.پدر دوچرخه هارو از صندوق ماشین در میاورد و ما تو سر پایینی کنار خونه مادر بزگ رکابها رو ول میکردیم وصدای خندمون دنیا رو با خودش میبرد.چقردم اونجا زمین خوردیم واز ترسش به مامان چیزی نگفتیم . تمام اون لحظه ها به سوزش زخم می ارزید .

یادمه بیشتر اوقاتم تابستون بود با بوی خوب میوه های باغ اقا بزرگ .زغال اخته .پرتفال و......وقتی اونقدر لابلای درختا میدویدیم که زمان حالیمون نبود خاله ها به هر دوز و کلکی میخواستن بعد از ظهری یه چرت بخوابوننمون .نمی شد جا خالی میدادیم و باز حیاط وصدای خنده ما و چاه کوچیک اب توی باغ !مامان میگفت که قدیما اب داشت اما حالا خشکه؟!

وقتی اونقدر شیطنت میکردیم و تو قلمرو کوچیکمون دیگه جایی نبود که سرک نکشیده باشیم .خاکی وزخمی رو پله های گلی مسابقه میزاشتیم تا به عصرونه شاهانه مادر بزرگ که روی تراس با اون منظره بی نظیرش منتظرمونبود زود تر برسیم.چایی شیرین و گردو فندق تازه نون داغ وای .........و یه شکم گرسنه پر اشتها .که اگه بی اشتهام بود بوی طبیعت بازش میکرد .یه طرف کوه بود و دامنه روبرو هم درختهای اقابزرگ.که نمی زاشت ته کوچه رو خوب ببینی.

هنوز لقمه اخر پایین نرفته دنبال سرگرمی جدید بودیم دوستای جدید. دنیای تازه و..........همه چیزبوی تازگی میداد و هیجان که فروکش نمیکرد حتی با چشم قره های مامان .اینجا قلمرو فرمانروایی تام ما بود.

وقتی از اسباب بازیهای شهریمونم خسته میشدیم مامان تیله های رنگی قدیمیشو می اورد وهمگی باهم رو تراس بازی میکردیم اونقدر خونه از صدای ما پر میشد که خودمونم نمیشنیدیم چی میگیم.!شب اما سکوت میطلبید و ارامش اسمون اینجام انقدر زیبا بود که ما با تموم بچگیمون محوش بشیم.و اون منظره پشت پنجره اشپزخونه کوههای ردیف پشت هم و خونه های به هم چسبیده که نو چراغاشون سوسو می زد و اون جاده که میرفت بالای کوه ونور ماشینایی که ازش رد میشدن مسیرش و تا اون بالا نشون میدادو صدای شر شر اب رودخونه که از پشت چند تا خونه عقب تر توی سکوت شب یا صدای جیر جیرکها سمفونی شده بود واسه خودش.وقت خواب مادر بزگ از قدیما حرف میزد که برق نبود و چطور مادرش تمام شب و واسشون نقل میگفت .وشبهای زمستون زیر کرسی نقل وبادوم میخوردن و به قصه هاش گوش میدادن .ما شیطنت که میکردیم بازم حرف مادرش و میزد که وقتی قصه میگفت کسی حق نداشت حرف بزنه وگرنه قصه بی قصه.کم کم اختیلر تام پادشاهی به دست مامان می افتاد تا ما رو با رختخواب اشتی بده تا فردا که پی یه سرگرمی و بازی جدید .

اما فردا میدونستیم که باید جایی بریم ......! همون باغ بزرگ با دروازه های اهنی بزرگ که پر از درختهای قشنگ ردیف شده پشت همن .همون که پر از گله .....

 

 

 

 

 

 

می خواستم از قبرستون بنویسم از تصویری که ازش داشتم وقتی کودک بودم بگم اما حیفم اومد کالا که کودک شدم ادامه اش بدم شاید یه وقت دیگه ازش حرف بزنم (مرگ) تا اون موقع .