سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٠
 

 

همه جا رومه  گرفته بود و تو گرگ ومیش هوا ته کوچه یه آتیش روشن بود توی همون قوطی روغن های قدیمی که از بس دود گرفته بود سیاه سیاه شده یود.کنار آتیش پیرمرد با لباس کهنه وکثیف موهای بلندش زیر شعله های آتش برق میزد و گاه گاهی تکونی به خودش میداد وچوبهای توی قوطی رااین وراون ورمی کرد

دور تر سگهای ولگرد لابلای آشغالهای ته کوچه سر به سرهم می گذاشتن واول صبحی بیحال این ورمیرفتند.

آفتاب هنوز رخ تابناکش رو به شیشه های خاک گرفته و دوده زده ساختمونهای تنگ هم کوچه هامی مالوند .واما..زندگی باتمام حرکتش اونجا جریان نداشت.!

همینطور که جلوتر میرفتی پشت یکی از اون اتاقهای کثیف که وقتی از سرسراس آپارتمان رد می شدی بوهای عجیب وغریب گیجت میکردن.همون پنجره که پشت شیشه اش یه گل کاکتوس کوچیک بود تو یه گلدون کوچیکتر.دونفر تنگ هم خوابیده بودن.دخترک تنگ مرد!هنوز آفتاب نزده بودکه صداها تو سر سرا شروع شد.اول از همه عوعوی سگها بودوبعد..همونی که همیشه وقتی منتظرش نیستی پیش میاد.؟صدای ساعت زنگی بود.دخترک صورتش گل انداخته بودو توی سرمای اتاق نوک دماغش یخ زده بودکه پسر مضطرب ونگران دستپاچه و ترسون به ساعتش نگاه کرد.هنوز کاملاصبح نشده بود.دستش تو موهای دخترک وول خوردوآروم صورتش رو تو دستهاش گرفت وتو گرگ ومیش هوا واسه آخرین بارتو چشمهای مشکی دخترک فرو رفت .ابروهاش وسط صورتش گره خورده بودند.دخترک دستهاش رو رو چروک پیشانی مرد گذاشت و اروم اون رو لمس کرد.نوک دماغ هر دوشون یخ کرده بود.هردو انگار منتظر بودن همون واقعیتی که صبح رو نوید میداد.!مرد عجولانه از رختخواب بیرون پریدوتند تندلباسهاشو پوشید.هنوز جاش توی رختخواب گرم بود.همونطور که تند تند لولزمشو جمع میکرد تاکنار در رفت .انگار چیزی یادش اومد برگشت یه پاکت گذاشت کنار تخت ودرباصدای زوزه ای کش دار بسته شد.همونطور که تند تند پله هارو میدوید تا کسی نبینتش موهاشو مرتب کرد به در ورودی که رسید یقه پالتوشو کشید بالا تا اونجا که صورتش رو بپوشونهاز کوچه که رد می شددور اتیش پیرمرد شلوغ بود بخار از کتری بلند بود وهمه لیوان چای به دست دستاشونو گرو میکردند.اما پیرمرد باز هم اونو دید مثل هر آخر هفته که می رسید.

دوسه تا کوچه رو پشت هم حرکت کردتا رسید به یه خیابون.اون دور دورها رفت سراغ یه ماشین مشکی که هنوز خاک هم نگرفته بود .تمییز وبراق سوییچ رو انداخت وماشین وروشن کردوشیشه رو کشید پایین تا باد صورتشو بخارونه سیگاری روشن کرد.وپاشو گذاشت روگازو تو صدای شهر گم شد.

آفتاب ازپشت کرکره های چرک گرفته راه راه می تابید روی تختخئاب چروکیده و ملحفه های زرد وچرک.صبح اومده بود تو سرسرا بچه ها با صورتهای کثیف و چکمه های پلاستیکی از پله ها بالا پایین می دودیدن.پایین تر تو ساختمون زن وشوهری توی سر وکله هم مسزدند.از همه واحدها سر وصدای زندگی تو آسمون دود گرفته شهر گم میشد.بجز پنجره ای که پشتشوگلدونهای شمعدانی گرفته بودند.دخترک اندام نحیفشو ازتو رختخواب کشید و دستش رو توی جای خالی گذاشت و به پنجره که راه راه شده بود نگاه کرد.آفتاب نیمه اتاق رو روشن کرده بود و توی سیاه سفیدی اتاق چشمش افتاد به یه چیزی که تو سادگی اتاق برق میزدوفخر میفروخت!ساعت گرون قیکت مرد بود ویه پاکت!....

رختخواب رو رها کرد ربدوشامبر کهنه پشمیشو تنش کرد تنش و میخاروند.رفت کنار پنجره کاکتوس کوچولو گل کرده بود کوچیک وصورتی.کرکره ها روکنار زد صدای لندهورشون تو سمفونی آپارتمان گم شد.اما انگاراون پنجره هیچ وقت ازش صدایی در نمی اومدمال اون مرد شاعر مسلک بودکه شبها تو اتاقش شمع روشن میکرد.وصبحها همون موقع که گرگ ومیشه از پشت شیشه اون مرد شیک رو توی پالتو گرون قیمتش میدید که از ساختمون خارج میشه.

خیابونها پهن تر مشدن وساختمونها هم به طبع زیباتر .هوای اینجام انگاری بوی درخت و سبزه میده همه جا سبز بنظر میرسه تو نگاه اول دروازه های بزرگ با خونه هایی که هر کدومشونیه ستون بلند دارن تا ادمهاش اونو به رخ هم بکشن.

مرد ترمزدستی رو کشید روبروی یکی ازهمون دروازه های سفید که رو سردرش هم یه عقاب با بالهای پهن وبزرگش رو کشیده رو دروازه .دستشو از شیشه اورد بیرون ومنترل وزد ودروازه اروم بالا رفت دستس تو موهاش کشیدو از تو داشپورت شیشه ادکلن گرون قیمتشو درآورد تا بوی سیگار ش رو بگیره .آروم وارد شد ماشین و یه جایی توی حیاط درن دشتش ول کرد .قبل از اینکه در وباز کنه یه نفس عمیق کشید صدای قلبش رو میشنید که محکم میکوبید به تنه اش.

در وباز کرد خونه تاریک بود وپرده های کلفت وبزرگ نمی گذاشتن نور تو ساختمون بیاد .کفشهاشو کندوساکش رو برداشت و آروم از پله های پیچ پیچی بالا رفت .ردیف اتاق خوابها .....در و باز کرد.

روی تخت خواب بزرگش با اون بالشهای زرشکی و پرده های زرشکی که نوراتاق رو قرمز کرده بود .از تو ایینه اندام زنی در رختخواب پیدا بود آروم لباسهاشو در اورد و پا گذاشت روی تخت .صدایی اروم گفت تویی؟

_اره عزیزمشب تو کارخونه کار زیاد بود مجبور بودیم بمونیم.زنگ زده بودم که.

زن هیچی نگفت فقط امشب زود تر بیا.و بعد اروم توبغل مرد فرو رفت.مرد یادش اومد امشب سالگرد ازدواجشونه افتاب هنوز نتونسته بود از درز پرده های ضخیم خدشو بکشه تو اتاق وول کنه رو تخت وهردو خواب خواب بودن.

 

_دخترک شیر اب داغ رو باز کردتوی سرمای هوا بخار اب حالشو جا می اورد دستهاشو تو موهاش برد و زیر دوش توی اب فرو رفت...کتری روی گاز داشت می ترکید وبوی چربیهای مونده روی گاز با بوی چای قاطی شده بود.دخترک خیس به خودش حوله پیچید وبا عجله یه لیوان چای ریخت .تند تند موهاشو خشک کرد ولباس پوشید همین جوریم کلی دیرش شده بود .صبحهای جمعه هم کارخونه کار میکنه .تند تند پالتوشو پوشید تا به اخرین اتوبوسی که از شهر خارج میشه برشه.تو سرسرا از بس عجله داشت ندید که تنهاش خورد به تنه یه نفر فقط بوی نون داغ بود که تو سرما میخورد تو صورتش ودلش غش رفت .سرشو که بلند کرد هنوز منگ بوی نون بود یه مرد با موهای بلندکه از کنار کلاه کاموایی سیاهش بیرون ریخته بود با یه شالگردن بلند سفید که تا نوک پاهاش میرسید.داشت لباش تکون میخورد اما دخترک دیرش شده بود.

 

_زن تکونی خورد اما مرد همچنان گرم خواب بودبدنش هنوز بوی محله های پایین شهر رومیداد تو ملحفه های سفید تخت خواب بود.اروم تخت رو ترک کرد سراغ پرده های ضخیم رفت پتو از رخ افتاب کشید ویهو اتاق ازنور منفجر شدتوی صورت مرد .اما انگار نه انگار حسابی خسته بود طفلی.!زن دوباره پرده رو کشید وگونه های مرد رو بوسید تو حموم وان رو پر از اب داغ کرد با لوسیونهای خوشبوکه تن ادم رو حسابی به وجد میارن امشب باید خیلی زیبا میشد.

شب خسته ووامونده تو کوچه تاریک سرک میکشید ولگردها مثل همیشه ته کوچه دور آتیش پیرمرد جمع بودن وسگهای ولگرد رد هم میدویدن .سرکوچه هم جونکهاییکه تازه پشت لباشون سبز شده بودمتلک نثار دخترکهای جون میکردن.تاریک ومه گرفته دخترک خسته پاهای نحیفش رو دنبال خودش می کشید.چند تایی هم متلک نثارش شده بود که مو رو به تن آدم راست میکرد!کلید تو در میچرخه و دخترک خودشو حل میده تواتاق. اتاق اما سرده پنجره ها از صبح بازموندن و..............دوش آب داغ که خون توی رگها رو به حرکت در می اره.گرسنه وخیس خودشو ول میکنه توی تخت .چشماشو که برمیگردونه کنار دریه چیز سفیدی تو سیاهی اتاق هست.بی  میل بلند میشه .یه کاغذ با یه دست خط زیبا !یه شعر عاشقونه؟!میخنده ودوباره روتخت ول میشه کاغذ پرت میکنه یه گوشه که میوفته کنار یه پاکت.!

_زن باید واسه امشب زیبا میشد پس هزار جور ماسک به سر وتنش میماله وبرننامه های شب و ردیف میکنه.وقت آرایشگاهوسفارش غذا و....مرد هنوزخوابه تو رویای چیه خدا میدونه؟!

روز داره به نیمه میرسه کهمرد ازخواب بیدار میشه وآماده رفتن گونه های زن و سرد میبوسه و قول میده شب زود بیاد خونه.سوار ماشین .کارخونه.!

 

_صدای در میاد ویه صدای آشنا همون که انقدر آرومه کخ فکر میکنی خودش هم نمی شنوه پشت در منتظره .دخترک در رو باز میکنه و مرد شاعر مسلک کلاه مشکی بافتنی شو بر میداره و موهاش رو شونه های نحیفش ولو میشن.یه شاخه گل رز تو دستاشه که دارن میلرزن به دختر نزدیک میشه ودستهای یخ زدش موهایدخترک رو لمس میکنن.گونه های دختر رو میبوسه و.........تنگ هم روی ملحفه های چرک گرفته فرو میرن.

_مرد کارخونه رو ول کرده یه کمی تو خیابونهای شهر میگرده تا یه چیزی واسه هدیه امشب گیر بیاره لازم نیست خیلی سلیقه بخرج بده کافی گرون باشه.دوباره راه پایین وپیش میگیره همون کوچه های کهنه وتنگ.ماشین وپارک میکنه و میره سراغ همون پنجره که پشتش یه کاکتوسه .پشت در لحظه ای صبر میکنه .در میزنه اما دخترکتوی بغل مرد شاعر مسلک خوب احساس گرما و امنیت میکنه .صدایی جوابشو نمیده .دوباره دوباره از آپارتمان بغلی یا ادم چاق با زیر شلواری و رکابی چرک گرفته بطری مشروب تو دستش نمیتونه صاف واسته هر چی که بلد بود بد وبیرا نصیب مرد میکنه.از پشت چشمهای خمر گرفتهاش یه پالتوی گرون قیمت مرد نگاه چپی میکنه ومرد خجالت زده یقه پالتو رو میکشه بالا وراهی کوچه میشه.پیرمرد ته کوچه هنوز هست .آتیشش هم براهه سگهای ولگرد هم پرسه میزنن و هر از چند گاهی سر بسر گربه ای خپل و زشت که انگار یه چشمش کوره میذارن  راهشو کج میکنه سمت پیرمرد .دستهاش که میلرزیدن میگیره رو شعله های آتیش وبه هم میمالونه خیره شده به شعله های آتیش....