سورا

 
تولد لاله
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩
 

 

تابستان بود اما تابستانهای اینجا بوی دود می داد و چهار راه ولیعصر مثل همیشه شلوغ بود و دلگیرو خاکستری آویزان شهر شده بودم که تلفن زنگ خورد و صدای مهربان آن سوی خط مرا سراپا شوق کرد که می گفت : دختر تو اینجا چه می کنی؟

چهار راه را نگاه می کردم در ازدحام آدمها هیچ چهره آشنایی نبود .عبور کرده بود و صدا حرف می زد 

انگار بغضم بادکنک شده باشد و پسر بچه ای با سوزن بترکاندش ,ترکید حق حق می زدم و یه دنیا حرف بودم از تنهایی این شهر خاکستری که دلداریم داد که آرامم کرد و دعوتم کرد فردا همدیگر را جایی ببینیم با دوستانی که من نمی شناسم .

فردا کار بود, اما شوق هم بود. این عبور از تنهایی و حس حضور آشنایی که تحمل خاکستری این شهر را محیا می کرد . خانه آن روزها معنی اش خانه پدر بود با کیلومترها فاصله ..

به چهار راه اسفندیاری می رسم پیاده می شوم هوا عالی است و من خیلی خانم شده ام با مانتوی بلند شیری رنگی که مثل بارانی است و یک روسری بزرگ نخی قرمز گل گلی و چقدر ذوق دارم و هنوز خجالت یک دختر شهرستانی  زنگ می زنم و آدرس دقیق را می پرسم رستوران حاتم از پله ها بالا می روم و وارد که می شوم ته رستوران یه عالم آدم خوشحال را می بینم که لبخند می زنند و آن وسط رضا به سمتم می اید وای چقدر حالا حس خوبی دارم میان این میلیون ها آدم یکی آشنا است .

امروز تولد لاله است

لاله آشنای صفحه های مجازی وبلاگم که مدتهاست برایم یادداشت می گذارد و چقدر گرم و شیرین صدایم می کند سورا .آشنای ندیده ای که می تواند دوستم باشد و چه لحظه های شیرینی که آن شب می گذرد و من پر شور می شوم وتنهایی ام , نبودن خانه پدری و خاکستری این شهر همه نارنجی می شود و سبز . کلی عکس می گیریم می خندیم به کادوها به کیک به همدیگر و یه عالمه شماره به لیست گوشی همراهم اضافه می شود همان زیمنس سورمه ای رنگ .

همه چیز از آنجا شروع شد  تولد لاله بود .

آن روزها که دنیای مجازی برایم  چند دوست واقعی ساخت . آن روز اول که هیچ با آفرین حرف نزدم شاید از همان روز این توانایی را داشتیم که حرف نزنیم اما باشیم و حس کنیم . و حالا عزیزترینهای من هستند و باز هم تولد لاله است و رستوران خالی است .

صدای خنده های ما تا پشت درهای اوین می رود و همانجا سانسور می شود . شاید دیگر طنین این امواج خنده از گذار سالها آنقدر ضعیف شده که عبور نمی کند .

حالا آفرین وامیر حسین پشت آن دروازه  آهنی گنده خاطره های تو را مرور می کنند و من که هنوز آن روز اول را مرور می کنم که همه چیز با تولد تو آغاز شد .

که وقتی با آفرین حرفت را می زنیم به چشمان هم نگاه نمی کنیم که سالها از ما گذشته که حتی حرفش را هم نزنیم از ذهنهایمان همیشه عبور می کند .

که من روزهای نبودنت را نمی شمرم حتی می ترسم به شبهای تو فکر کنم که این ترس بغض می شود مثل یک بادکنک اما پسر بچه های شیطان محله بزرگ شده اند و نمی ترکد این بغض  که گیر می کند پشت دروازه ی آهنی اوین .

و حالا تولد توست .((لاله))

شمعهای روی کیک را فوت می کنی همان کیک که یک گوشه اش  له شده چون کسی کیک را مثل کلاسور زیر بغلش گذاشته بود و سهیل که حرف می زند وآفرین که نیست

حالا باز تولد توست ...

دارم با تولدهای تو این بادکنک((لعنتی )) را باد می کنم .

همه چیز از همان مرداد ماه شروع شد که دخترک شهرستانی تنهایی بودم . و بعد رضا بود . تو بودی , آفرین , سهیل , سارا , آزی ,پویا , محسن , رامین , مهرداد و...

حالا که موهایم سفید شده . همه ما همان وبلاگهای قدیمی را داریم خاک گرفته و یه دنیا دوست واقعی و تو که حتی ندیدنت از واقعی بودنت چیزی کم نمی کند

می خواهم که وقت آمدنت یک روز تمام گریه کنم که هی بگی لعنتی و من بخندم .

بیا تا از این بادکنک خفه نشدم

تولدت مبارک

شاید امسال آغاز دیگری باشد